X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
شنبه 19 اسفند 1396 :: 14:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بعضی شب‌ها خواب‌هایی می‌بینم که شبیه فیلم‌های سینمایی است. از اثرات مخرب مجله فیلم خوانی در ابتدای جوانی، حس خودمنتقدپنداری مخربی است که هنوز همراهم است و سعی می‌کنم آرام آرام کنارش بگذارم. همین بود که قبل از لذت بردن از فیلم و رنگ و لعابش، مثل یک منتقد جشنواره کن (و نه جشن اسکار) سرگرم تحلیل تجزیه و ترکیب فیلم‌ها بودم و همیشه فاصله‌ام را از فیلم حفظ می‌کردم. به اصطلاح در فیلم حل نمی‌شدم و در هیجانی‌ترین سکانس‌ها، حواسم بود که هی پسر! این فقط یک داستان است. خوش‌بختانه آن آرمانگرایی سینمایی احمقانه زایل شده و در حال لذت بردن از داستان و قصه‌ها هستم. خب می‌گفتم؛ این فیلم‌های شبانه، سه دسته‌اند:

یا دارم فیلم سینمایی می‌بینم. فیلمی با حضور خودم در نقش یکی از شخصیت‌های داستان، البته نه لزوماً شخص اول. با علم به این‌که این، یک فیلم است و همه آگاه به نقش بازی کردن خودمان.
یا فیلمی بدون حضور من. یک فیلم مستقل و کامل و... رایگان!
دسته آخر هم رؤیایی که فیلم نیست. ولی مانند یک فیلم سینمایی، داستان و تدوین و ضرباهنگ و دکوپاژ دارد. و من، یکی از شخصیت‌های داستانم. احتمالاً، حضور دارم که روایت کنم.

فوتبالیست بازنشسته‌ای بودم در خانواده‌ای که نمی‌شناختم که برای مراقبت از یک بیمارمان به شهری بزرگ‌تر نقل مکان کرده بودیم. یک خانه ویلایی کنار خانه‌های ویلایی دیگر در خیابانی بزرگ. پیاده راه افتادم برای کشف محله‌ی جدید.
ردیف خانه‌های ویلایی کنار هم، یک خانه در دست ساخت، یک انباری بزرگ، سوپرمارمت محله و...
رفتم کوچه پشتی تا پشت خانه‌مان را هم ببینم. باز هم ردیف خانه‌های ویلایی قدیمی که رو به یک زمین فوتبال داشتند. یک زمین چمن با اندازه استاندارد که دورش حصار داشت. زمین فوتبال درست در وسط محله بود. در جفت طول و عرضش، خانه بود و درب همه رو به زمین باز می‌شد.

فوتبالیست‌ها من را شناختند و تعارف کردند به آن‌ها ملحق شوم. با تشکر، رد کردم. بدون این‌که وارد فنس شوم قدم‌زنان تا گوشه زمین رفتم. به تیر چراغ برقی تکیه دادم و دست در جیب مشغول تماشای بازی شدم.
یک روز آفتابی آبی آرام بود. از آن روزها که که گذر زمان را حس نمی‌کنی. نماها با ریتم آرامی جلوی چشمم می‌آمدند و می‌گذشتند. سر و صدا و هیجان فوتبال‌بازی بچه‌ها، همهمه کودکان کنار زمین، رفت و آمد عابرها، جمع زنان محله زیر سایه یکی از درخت‌ها، وزش نسیم، تکان خوردن شاخه درختان. با تمام وجود داشتم از زمان و مکان لذت می‌بردم.

درب یکی از خانه‌های پشت سرم باز شد، فقط سرم را برگرداندم. زنی با لباس عروس آمد دم در. صورتش یخ‌زده بود، سرد و سفید، خالی از هر احساسی. نگاهش خیره به هیچ جا بود. خشک و خالی، بی‌هیچ تکانی هم‌آن دم در باقی‌ ماند.

یک‌هو انگار فصل عوض شد. بچه‌ها هماهنگ و خاموش دست از بازی کشیدند. یکی توپ را زد زیر بغل و بقیه رفتند لباس‌هایشان را بپوشند. زنی از جمع زنان جدا شد و دوید سمت عروس مرده. صدایی زنانه دنبالش که داروهایش را بده بخورد. و زن هم‌چنان خاموش ایستاده بود.

فوتبالیست‌ها رفتند، زن‌ها پراکنده شدند، آفتاب سرد شد، نسیم افتاد، درختان ایستادند. زمان دچار خلاء شد. و من چیزی نپرسیدم. احتیاجی به پرسیدن نبود. این از آن قصه‌هاست که ناخوانده، شنیده‌ای. نادیده، خوانده‌ای. کتابی است که با روی جلد، داستانش را حدس می‌زنی...

کات.


 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
اردیبهشت 1397
فروردین 1397
اسفند 1396
آذر 1396
مهر 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
دی 1395
شهریور 1395
تیر 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 245508