X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
[درویش] حکایتی برایم نقل کرد و گفت: از میان ماه‌ها و سال‌هایی که در این آلونک زندگی کردم یک وقت دو روز بی‌رزق ماندم. علت آذوقه نداشتنم برف سنگینی بود که چند روز متوالی می‌بارید و به کلی راه آمد و شد به کوه را مسدود کرده بود. حتی چند نفری که عادت داشتند در سرما و گرما به باباکوهی بیایند و نفسی در کوه تازه کنند به علت برف سنگین و انسداد راه‌ها در خانه تپیده بودند.

من که معمولاً آذوقه چند روزم در کنارم هست نتوانستم روز معهود هفته به شهر روم و به امید باز شدن هوا فردا و پس‌فردا در کوه ماندم. قهوه‌چی‌های پایین وقتی هوا را پس دیدند و احساس کردند که مشتری به باباکوهی نخواهد آمد در قهوه‌خانه را تخته کردند و به شهر رفتند. علی ماند و حوضش، من ماندم و برف و این کوه ساکت و صامت، و هر چه بود خوردم و سپس از اتاق بیرون آمدم دیدم آسمان تیره و عبوس است و خرخر می کند و هیچ امیدی به باز شدن هوا نیست. چاره نبود، روزه اجباری را شروع کردم.

دوازده ساعت گذشت خبری نشد، آسمان هم‌چنان سهمناک بود و غرش می‌کرد. احدالناسی روی جاده دیده نمی‌شد، اصلاً جاده زیر برف ناپدید شده بود، گاه‌گاهی صدای گرگان گرسنه به گوشم می‌خورد که زوزه می‌کشیدند و دنبال بدن بی‌گوشت و سراپا بی‌استخوان من درویش می‌گشتند.
چاره جز خواب نبود، در را محکم از تو بستم زیرا با همه بی‌قیدی خوشم نمی‌آمد بدنم را گرگان گرسنه بدرند، بعد سرم را بر زمین گذاشتم و شولا را روی خود کشیدم. گرسنگی از حالم برد، نمی‌دانم چه‌قدر گذشت یک وقت دیدم در می‌زنند و از بیرون دو نفر فریاد می‌کشند بابا بلند شو.

من که از گرسنگی چند روزه به سختی افتاده بودم و نا نداشتم که حرکت کنم به هر نحو بود برخاستم، چفت در را انداختم دیدم دنیا هم‌چنان سفید می‌نماید. برف سنگین‌تر و سهمگین‌تر نشسته است ولی دو نفر مست که بالاپوش‌های محکم و کلفتی داشتند هر یک دو قابلمه در دست داشتند وارد اتاقم شدند.

من از تازه‌واردان تعجب کردم چه چیز موجب گشت که اینان به کوه آیند و در این سرما و برف کشنده راه دراز و سربالایی خطرناک را طی کنند. در این فکر بودم که خودشان به حرف آمدند و گفتند: «عده‌ای در فلان جا مهمان بودند، ما دو نفر هم در جمع بودیم. سخن بر گرو بستن و نذربندی بود. حریفان مجلس همه مست بودند، یکی گفت اگر کسی در این سرما به باباکوهی برود من صد تومان بدو می‌دهم و نذر می‌بندم، من و رفیقم که مست بودیم بی‌مطالعه قبول کردیم، قرار شد برای نشانه‌ی آمدن این چهار قابلمه‌ها را پر از غذا کنیم و بیاوریم این‌جا و به آقای درویش بدهیم. قابلمه‌ها برای نشانی بماند تا روز آفتابی که حریفان نذربسته در این‌جا خواهند آمد و از شما خواهند گرفت.»

من به سختی حیران شدم و قبل از حرف نشستم و غذایی خوردم و بدان‌ها گفتم که: «نمی‌دانید مستی شما چه‌گونه حیات مرا بازخرید.»



 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
شهریور 1397
مرداد 1397
اردیبهشت 1397
فروردین 1397
اسفند 1396
آذر 1396
مهر 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
دی 1395
شهریور 1395
تیر 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 248273