X
تبلیغات
مجتمع فن ونک
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
یکشنبه 26 خرداد 1392 :: 18:17 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
دوستی می‌گفت «اصول‌گرایان چون بدنه‌ی اجتماعی ندارند عاشق بازی کردن در زمین بدون رقیب‌ند.»
بعد حذف هاشمی و مشایی، رفتند واسه رقابت درون گفتمانی!
در هم‌این رابطه، خاطره‌ای رو تعریف می‌کنم:

بچه‌ها از بازی فوتبال برگشتند، پرسیدیم: «نتیجه چی شد؟»
گفتند: «حریف نیومد، سه به یک به نفع ما اعلام شد!»
گفتیم: «چه‌طور؟ عُرفش اینه که سه به هیچ می‌شه!»
جواب دادند: «درسته، داور هم گفت توپ رو بکارید وسط، دو سه پاس به هم بدید تا بگیم حریف نیومده و برنده‌تون اعلام کنم.
مهاجم‌مون داد به هافبک، اون هم داد به دفاع، دفاع هم پاس داد به دروازه‌بان، گلرمون خم شد توپ رو بگیره از لای پاش رفت تو گل!
این طور شد که سه به یک بردیم!»



سه‌شنبه 21 خرداد 1392 :: 02:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
وقتی فکرت مشغول است؛ پیاده‌روی، به‌ترین ورزش دنیاست.



شنبه 18 خرداد 1392 :: 01:49 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
درآوردن لباس مردانه خیلی راحت است. دو حالت بیشتر نیست:
یا دکمه و زیپ داره که از جلو باز می‌شه یا نداره که رو سر می‌کشی، درمی‌آری.
ولی لباس خانم‌ها! درآوردنش مثل حل مکعب روبیکه!
یا زیپ داره
یا دکمه داره
یا چفت داره
یا قلّاب داره
یا بند داره
یا زیپ و دکمه داره ولی سرکاریه!
رویی از جلو باز می‌شه، زیری از پشت، بعدی از بغل، آخری رو هم باید بِکِشی
اون چفت و بست‌ها که فلسفه ساخت‌شون گرفتن این اعترافه که «ناخن بلند چه کوفتیه دیگه» و خراب کردن مانیکور و پدیکوره، بماند!
ای درود به ارواح شاد این طراحانِ لباس زنانه که اصلاً فکر مردهای عجول نیستند!

پی‌نوشت:
1. از معدود مخاطبان این وبلاگ برای اروتیک پنهان این نوشته عذر می‌خواهم.
هر چه خودت را ممیزی کنی بلاخره از یک جایی بیرون می‌زند. سال‌های بعد اگر عمری باقی بود با دوباره‌خوانی این اعترافات، خودم را قضاوت خواهم کرد و باید الان، خودم باشم تا داوری، منصفانه باشد.
حتی‌المقدور سعی کردم از واژگان پاکیزه استفاده کنم تا مطلب از این که هست گستاخ‌تر نشود.
2. به‌تر بود این یادداشت در گوگل‌پلاس نوشته می‌شد ولی... آن‌جا که خانه‌ام نیست.
3. «ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز
    تا باز کنی بند قبا، صبح دمیده‌ست!»



شنبه 11 خرداد 1392 :: 23:25 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
داشتم می‌رفتم بوشهر. از سه‌راهی «شُنبه» می‌گذشتم. تا هم‌این چند وقت پیش به خاطر زلزله، بسته بود. تازگی‌ها باز شده.
ورودی شهر(ی که نیست)، ماشین عروسی پارک شده بود. یک پژو پارس سفید با دسته‌گل‌های قرمز خوش‌رنگ.
قشنگ‌ترین صحنه‌ای بود که در این مدّت می‌دیدم.
رد که می‌شدم برگشتم دوباره نگاهش کردم.



سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: 04:12 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• گذشته رو فراموش کن.
•• بی‌انصاف! نمی‌تونم.
• پس آینده‌ای رو که می‌خواستیم با هم بسازیم فراموش کن.



یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 :: 02:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• هم دوستم داشت هم از من مى‌ترسید... تا این که رهام کرد.
•• چرا؟
• چون ترسش بیش‌تر بود.
•• مى‌ترسید؟ از چی؟
• مى‌گفت زیاد مى‌دونى. مى‌گفت مردها به خودى خود ترسناکند چه برسه به این که زیاد بدونند.



شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: 02:27 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از آن اول‌ها تا حالا که توی ماشین به این ترانه گوش می‌کنم صدها خواننده‌ی حرفه‌ای و آماتور در استودیو و استیج و جشن عروسی خوانده‌اند:
«ترمه و اطلس بیارید تا بپوشونم تنش
سینه‌ریزی از جواهر بندازم بر گردنش»
همیشه‌ی تاریخ، این شاعرها خودشیرینی خانم‌ها را می‌کردند.
ترمه؟! اطلس؟! سینه‌ریز جواهر؟!
یکی برای ما یک جوراب هم نمی‌خرد!
تفو چرخ گردن، تفو!



جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: 00:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بیا و یک نشانه روی تنم بگذار.

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1392 :: 02:25 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با یک اشتباه، زیرِ میزِ بازی زدن؛ کار مست‌های کافه‌ست.



دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: 22:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
او؛ مرا رها کرد، به رهایی رسید،
من؛ به تنهایی رسیدم.



دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: 04:17 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
نه به آن بدبختی هستیم که صدای امریکا می‌گوید نه به این خوش‌بختی که صداوسیما نشان می‌دهد.



یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 :: 00:07 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
واقعاً هیچ راهی به‌تر از چاپ مجلّات روی کاغذ گلاسه برای شیک و به‌روز بودن نیست؟
زیر نور، اذیت می‌کند خب!



جمعه 20 اردیبهشت 1392 :: 07:41 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «تسخیرشدگان (جن‌زدگان)»
نوشته‌ی «فئودور داستایوسکی»
ترجمه‌ «علی‌اصغر خبره‌زاده»
نشر «نگاه»



صفحه‌ی 213
«آن‌چه در قالب نثر، گستاخی و بی‌ادبی جلوه می‌کند، شعر می‌تواند توضیح دهد و بیان کند.»

صفحه‌ی 263
محقق شده که علت اصلی ناراحتی و درد و رنج این قبیل اشخاص که ناگاه ... به جمع سرشناسی راه می‌یابند، دست‌های آنان است که نمی‌دانند آن را به طرزی شایسته کجا قرار دهند.

صفحه‌ی 301
یک درد و رنج واقعی و حتمی امکان دارد که یک آدم ترسو و سطحی را گاهی به یک آدم مصمم و ثابت‌قدم بدل کند، البته مدتش کوتاه است؛ وانگهی دیده شده است که ابلهان، بر اثر درد و رنج واقعی و حقیقی، فرزانه شده‌اند، مسلّم باز هم برای مدتی کوتاه؛ این خاصیت درد و رنج است.

صفحه‌ی 324
«ابداً مایل نیستم که با بدگویی از خویشتن، دیگران را به ستایش خویش وادار کنم.»

صفحه‌ی 347
«انسان بدبخت است، چون که نمی‌داند که خوش‌بخت است: تنها به این علت و بس. اساس مطلب هم‌این است، هم‌این! کسی که به این نکته پی ببرد بی‌درنگ خوش‌بخت خواهد شد!»

صفحه‌ی 738
«خوش‌بختی فراوان را برای شما آرزو نمی‌کنم! بسیار کسالت‌بار است.»



سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1392 :: 17:59 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«آزادیِ بیان» هست،
«آزادی پس از بیان» نیست!



شنبه 14 اردیبهشت 1392 :: 00:35 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
وقتی «فریدون آسرایی» با آن صدای مخملی، ترانه‌ای با لهجه‌ی نرم شیرازی بخواند، چه شود!

دریافت «خوب کردی» با صدای «فریدون آسرایی»

آهنگ مالِ آلبوم اوّل خواننده است؛ هم‌آن که در خارج از کشور خواند، قبل از این که بیاید ایران و با «آهای خوشگل عاشق» هیاهو کند.



سه‌شنبه 10 اردیبهشت 1392 :: 02:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• همیشه گفته‌ام، باز هم می‌گم: این دخترا خیلی گناه دارند!
•• چرا؟
• چون ما رو می‌خوان!



دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 :: 01:46 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• متأسفم، اصلاً فکر نمی‌کردم این جوری باشی!
•• تند نرو جانم! نه به اون خوبی هستم که قبلاً فکر می‌کردی نه به این بدی که حالا فکر می‌کنی.



یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 :: 01:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• ؟
•• نععع!
• چه نَهِ زشتی گفتی.
•• نَهِ قشنگ نداریم، «نَه»‌ها؛ همه‌شون زشت‌ند.


پی‌نوشت: عنوان، هیچ ربطی به متن ندارد!



جمعه 6 اردیبهشت 1392 :: 11:11 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
به «شروه» علاقه‌مندم خاصه این که بی هم‌راهی ساز باشد، چه آن  که «شروه» به تنهایی نیز تأثیرگذار است. و خاصه‌تر آن که زنانه باشد چون کم است و نایاب و اگر تصویری باشد که درّه‌ی نادره است.
کلیپی پیدا کردم به نام «کنیزو» از شروه‌خوانی زنی روستایی در محفلی خانوادگی. حالا نام شروه‌خوان است یا نه؟ نمی‌دانم. به نوع پوشش و لهجه‌اش (ق را ک تلفظ کردن) می‌خورد که اهل روستاهای مرکزی یا نوار ساحلی استان بوشهر باشد.
کوتاه این که «کنیزو» در این کلیپ کوتاه و ناقص، دلی می‌خواند و سوزناک. هر بار که دل‌تنگ می‌شوم و هوس «شروه» می‌کنم با شنیدن صدای خام، تعلیم‌ندیده ولی مصیبت‌زده‌اش به گریه مجال حضور می‌دهم. گریه‌ی داغ‌داران، داغ بر دل دیگران می‌نهد.


کنیزو


جمعه 30 فروردین 1392 :: 09:42 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «بازی آخر بانو»
نوشته‌ی «بلقیس سلیمانی»
نشر «ققنوس»


صفحه‌ی 36
نساء بلند شد یک لنگه‌ی در را باز کرد تا دود بیرون برود. «گل‌بانو» حرکاتش را دنبال می‌کرد. به نظرم می‌خواست بداند چندماهه حامله است.

صفحه‌ی 48
مادرم سهم نساء را از راه نرسیده داده بود:
«تو از موی سفیدت خجالت نمی‌کشی؟ تو جای مادرش هستی، می‌گن شهری‌ها خرابن، خدا پدر شهری ها رو بیامرزه، تو از روی بچه‌هات خجالت نکشیدی؟ ماچه الاغ، اون جوون بود، زن‌ندیده بود، غریب بود، تو چی؟ تو فکر کردی این بچه برات شوهر می‌شه؟ کور خوندی، اون تخم حروم که به دنیا بیاد، مِهرت رو می‌ده، جونش رو آزاد می‌کنه. حالا لامصب خامش کردی کشیدیش رو خودت، چرا گذاشتی شکمت بالا بیاد؟ می‌کندی می‌نداختیش دور، هزار تا راه داره، نگهش داشتی که چی؟ بچه‌ندیده‌ای یا فکر کردی این جوری می‌تونی پابندش کنی؟ دخترخاله‌اش منتظرشه، همه خواستگاراش رو به خاطر این شاخ شمشاد رد می‌کنه، اون وقت...»

صفحه‌ی 68
می‌خوام توی چشم‌هایش بخندم و بگویم می‌دانم چرا خجالت می‌کشی اما او همه جا را نگاه می‌کند الا جایی را که باید نگاه کند.

صفحه‌ی 208
«دلم می‌خواست عاشقت بشوم، تو کمکم کردی این راه هموار بشود. اکراه تو، جواب منفی تو، رفتار بازیگوشانه‌ات، آتش اشتیاقم را تیزتر می‌کرد. انگار وارد بازی‌ای شده بودم که باید برنده از آن بیرون می‌آمدم.»

پی‌نوشت: نه، فایده ندارد! بروید کتاب را بخوانید. این گزیده‌ها در مقابل کلّ کتاب، چون نوک کوه یخ است!



یکشنبه 25 فروردین 1392 :: 18:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«بحث نمی‌کنم که قانعت کنم،
بحث می‌کنم که حرفم رو بزنم.»



پنج‌شنبه 22 فروردین 1392 :: 03:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ساعت چهار و ربع سه‌شنبه 20 فروردین 1392
سر راهم به عسلویه به خورموج رسیدم. طبق قرار قبلی با یکی از دوستان برای تحویل دادن امانتی دم منزلش رفتم. سوار شد تا با هم چرخی در شهر بزنیم. در کوچه پس‌کوچه‌ها، مردم، درِ خانه‌ها ایستاده بودند. عده‌ای به کوه نگاه و اشاره می‌کردند. از دوستم پرسیدم: «این وقت ظهر، بعد از ناهار، جون می‌ده واسه خواب. چرا بیدارند؟ خواب‌شون نمی‌آد؟»
جوابی نداشت. هم‌آن لحظه تلفنش زنگ خورد. آن طرف خط، خواهر کوچکش گریه‌کنان گفت که «زلزله آمده.» باور نکردیم. دخترک با هق‌هق ادامه داد که «همه از ترس توی حیاط جمع شده‌ایم.»
توی ماشین در حال حرکت، تکان‌های زلزله را حس نکردیم. جدی نگرفتیم. گفتیم تکانکی بوده و تمام شده. به دور زدن ادامه دادیم.
زنگ پشت زنگ. بوشهر و جم و کنگان و حتا عسلویه هم لرزیده‌اند. دختربچه هم مرتب تلفن می‌کرد و با التماس می‌خواست که «برگرد، اگه قراره بمیرم بذار با هم باشیم!»
تازه وخامت اوضاع را درک کردیم. سریع او را به خانه برگرداندم و به سمت عسلویه از شهر خارج شدم. ماشین‌هایی با سرعت موشک، سبقت می‌گرفتند و به سوی شهر «کاکی» می‌رفتند.
دوستم تلفن کرد: «زلزله خیلی قوی بوده، مرکزش کاکی بوده، بی‌بی‌سی فارسی خبر فوری اعلام کرده، فعلاً سه نفر کشته شده، تلفات توی شُنبه خیلی زیاد بوده». خبرهای بد تمامی نداشت.
برای اولین بار رادیوی ماشین را برای چیزی غیر فوتبال روشن کردم. همه‌ی موج‌ها را دنبال خبری از مصیبت زیر و رو کردم، اما دریغ.
ساعت 5 و ربع، تیتر اول خبر استان بوشهر؛ سالروز حماسه‌ی هسته‌ای بود! خبرهای بعدی هم نشانی از زمین‌لرزه نداشت.
بی‌بی‌سی فارسی، آن سر دنیا بدون داشتن هیچ خبرنگار رسمی در داخل کشور، به این سرعت اطلاع‌رسانی می‌کند و رسانه‌ی ملی با این همه خدم و حشم، بر اساس کدام مصلحت یا ناکارآمدی مروج این بی‌خبری می‌شود و خودش را روز به روز بی‌اعتبارتر می‌کند.
ناامید و مستأصل و درمانده، دست از جست‌وجوی کانال‌های رادیویی برداشتم و فحش را کشیدم به سیاست‌های رسانه‌ای...
دوستم پشت هم زنگ می‌زد و آمار تلفات و کشته و زخمی و خرابی‌ها را به روز می‌کرد. خبرها مرتب بدتر می‌شدند. خبر زلزله، زیاد شنیده بودم ولی اولین بار بود که کنار گوش خودم می‌شنیدم.
شهرهای آسیب‌دیده، دور از اتوبان و کنار کوه بودند. طیِّ مسیر، تنها گرد و خاک برخاسته از ریزش کوه، نشانه‌ی قابل رویت زلزله از دور بود.
به یکی از همکاران در عسلویه که اهل «اَهرَم» شهری اطراف کانون زلزله بود زنگ زدم. خبر نداشت. قرار شد پرس‌وجو  کند و بی‌خبرم نگذارد.
بعدِ دقایقی تماس گرفت و خبر سلامتی داد. اخبار را از طریق اینترنت اداره دنبال می‌کرد. رییس هم کنارش بود و پرسید «چه جوری می‌توانیم کمک کنیم؟» گفتم «معمولاً ستاد بحران در فرمانداری تشکیل می‌شود، با فرمانداری خورموج تماس بگیرید». تماس گرفتند و آن‌ها هم درخواست کمک کردند. فی‌الفور آمبولانس‌های بهداری را فرستادند.
زلزله و پس‌لرزه‌هایش، شیون و ناله‌هایش تمام شد و ماند دو نکته:

1. شب پای تلویزیون، وقت پخش زنده‌ی بازی استقلال و الشباب، زیرنویس‌های خبری زلزله را دنبال می‌کردیم. ده نفری بودیم از همه جای استان بوشهر. زیرنویس خبر سالم ماندن  نیروگاه اتمی بوشهر و این که خوش‌بختانه آسیبی ندیده و اساساً ضدزلزله هست و تکرارش میان آن چند خبر و نصفی، بد جوری روی اعصاب‌مان راه رفت. تلقی همه این بود که برای بالانشینان، نیروگاه اتمی از مردم دورافتاده مهم‌تر است.
مضاف این‌که آمار اعلام شده‌ی کشته‌ها، بسیار کم‌تر از آن چیزی بود که تلفنی از منابع رسمی و غیررسمی کسب می‌کردیم. این خفیف کردن حادثه‌ای که مردم را کشته و زخمی و خانه‌خراب کرده و ترسانده، به قصد آرام کردن عده‌ای دیگر، برخورنده بود. اعتماد، یک‌شبه سلب نمی‌شود، آن شب، ولی یکی از شب‌ها بود.

2. زلزله، به همراه غم و تراژدی اشک و خاک و خون‌‌ش، نمایشی دارد از هم‌دلی با مردم داغ‌دار که آدمی را به آدمی بودن و ادامه‌ی زندگی امیدوار می‌کند. حضور سریع و ناخوانده‌ی نیروهای امدادی و پلیس و مردم از چهار استان هم‌سایه، از معدود نکات روشن آن شب سیاه بود.
هم‌کاری اهل یاسوج با یکی از دوستانش در هلال احمر شهرشان تماس گرفته بود. جواب داده بود یک هفته مأموریت آمده‌ایم بوشهر.
از فارس و خوزستان و هرمزگان هم‌این طور. هم‌دردی کلامی و مالی دیگر مردم کشور نیز بماند.
مرده‌ها دفن می‌شوند، زخمی‌ها درمان می‌شوند، خانه‌ها ساخته می‌شوند، و این هم‌دلی هم‌وطنانم است که داغ‌ها را التیام می‌دهد.
حالا که فاجعه بر هم‌شهریانم، بر مردمی شبیه خودم رخ داده، یادم می‌افتد که زندگی در «ایران» چه قدر می‌تواند خوب باشد.
لینک این مطلب در پایگاه خبری «شالو»


سه‌شنبه 20 فروردین 1392 :: 02:31 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«اووه! از قطع رابطه‌ی ما خیلی وقته که گذشته. خیلی.
یادم نمی‌آد سر چی دعوا کردیم، فقط هم‌این یادم مونده که حق با من بود!»



دوشنبه 19 فروردین 1392 :: 03:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
این قطعه؛ محبوب‌ترین موسیقی بی‌کلامی است که دارم.

دونوازی سه‌تار و گیتار

اصلاً به خاطر این، عاشق سه‌تار شدم و رفتم دنبال این‌که اصولاً سه‌تار و تار چه فرقی با هم دارند که در آخر به خریدن یک سه‌تار ختم شد.
از توی یک وبلاگ پیدایش کردم. مذمت کرده بود که چرا خارجی (ریچارد برومندان)، ساز ایرانی می‌زند و ایرانی (آزاده دادور)، ساز خارجی و خودباختگی تا کجا؟!
گذاشتم پشت وب‌خوانی پخش شود. گرم مطالعه بودم که تمام شد. سکوت. احساس کردم که باید دوباره گوش بدهم. دوباره دکمه پخش را زدم و هنوز این دوباره ادامه دارد.
می گویند سه‌تار برای یک نفر، زیاد و برای دو نفر، کم است. و باز گفته‌اند که سه‌تار؛ ساز تنهایی است. صدای سه‌تار در این قطعه مانند لطفی است که ناگهانی به آدم می‌شود.



جمعه 16 فروردین 1392 :: 14:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
امتحانم نکنید، لطفاً.
از امتحان بی‌زارم، از ممتحن هم.


پنج‌شنبه 15 فروردین 1392 :: 01:17 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
خانم می‌فرماید:
همه‌ی مردها سر و ته یک کرباسند،
دیدم که می‌گم!



دوشنبه 12 فروردین 1392 :: 00:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• چرا برگشتی دنبالم؟
•• حماقت، دلیل می‌خواد؟
•• نه، هم‌این که بلد نیستی جوابِ عاشقانه بدی کافیه!



یکشنبه 11 فروردین 1392 :: 01:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کار خوبی نمی‌کنی که نیستی.



چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: 18:38 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تو که چشم‌های به این قشنگی داری،
تو که این همه آرایش‌شون می‌کنی،
خط و سرمه می‌کشی‌شون،
آخه واسه چی پشت عینک آفتابی قایم‌شون می‌کنی؟!



یکشنبه 4 فروردین 1392 :: 02:19 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• تو زندگی‌ت خوش‌بختی؟
•• از ترس جواب نه، هیچ‌وقت به این سوال فکر نکردم.



   1      2       3       4       5       ...      25    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 143814



Free counter and web stats