X
تبلیغات
پیامک
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
دوشنبه 1 دی 1393 :: 13:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
زمستان که می‌شود دخترهای دانشجو، قشنگ‌تر می‌شوند با آن شال‌ها و بافت‌ها و کاپشن‌های رنگارنگ جورواجور خوشگل.


پنج‌شنبه 27 آذر 1393 :: 17:54 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «مترجمان، خائنان»
نوشته‌ی «حسن کامشاد»
نشر «نی»

تاریخچه‌ی ترجمه
صفحات 11و 12
یکی از نخستین روایت‌هایی که از ارتباط‌های سیاسی قرون وسطی به دست ما رسیده از وقایع‌نگاری عرب به نام اوحدی است: می‌نویسد که شاهزاده خانمی اروپایی، برثا دختر لوثر ملکه فرنجه [فرنگستان‌] و سرزمین‌های تحت‌الحمایه، در سال 293 هجری (906 میلادی) هدیه و نامه‌ای برای المکتفی بالله خلیفه عباسی فرستاد. پیام دیگری هم در مراسلات بود، که در نامه نیامده بود، و خطاب به شخص خلیفه بود. به گفته مورخ عرب، نامه بر پارچه ابریشم سفید نوشته شده بود «به خطی شبیه خط یونانی اما سرراست‌تر» (لابد خط لاتین بود، ملکه‌ای از ایتالیا حتما به لاتینی می‌نویسد). اوحدی می‌گوید پیام درخواست ازدواج و دوستی با خلیفه بود-که غریب می‌نماید، و چه بسا که در ترجمه خطایی روی داده باشد.

پیام لاتینی را چه‌گونه می‌خواندند؟ در بغداد قرن دهم کجا کسی پیدا می‌شد که بتواند لاتین بخواند؟ به گفته اوحدی همه جا دنبال چنین کسی گشتند، و بالاخره در دکه پارچه‌فروشی، غلامی فرنگی یافتند که می‌توانست «نوشته آن قوم را بخواند». وی را به حضور خلیفه بردند و او نامه را از لاتینی به یونانی ترجمه کرد. سپس سراغ حنین ابن اسحاق مترجم نامدار متون علمی رفتند و اسحق آن را از یونانی به عربی برگرداند.


دوشنبه 24 آذر 1393 :: 18:32 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
به کوتاهی حرف‌های قبل قهر...



شنبه 22 آذر 1393 :: 00:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پیام آمده بود:
«بیش‌ترین دروغی که تا حالا گفتم، این است: خوبم.»
بامعنا بود. به فکرم برد.
چون معمولاً اهل تعارف نیستم این سوال را با «قربانت، تو چه‌طوری؟» جواب می‌دهم. اما...
پرتیراژترین دروغ من کدومه؟ آهان، یادم اومد:
«دوسِت دارم!»



دوشنبه 17 آذر 1393 :: 23:53 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بهتر آن که از قهرت بترسند تا از خشمت.



جمعه 14 آذر 1393 :: 14:15 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
قبلاً درباره‌ی بلندگوی دبیرستان دخترانه روبه‌روی خانه‌مان گفته بودم. هم‌آن که احساس تکلیف می‌کرد در مراسم و مناسبت‌ها، از هم‌سایه‌ها آزمون شنوایی‌سنجی بگیرد.
شکر خدا حالا که محرّم است و به دستگاه امام حسین نمی‌شود گفت بالای چشمت ابروست. وقتی عرق‌خورها صف اول زنجیر می‌زنند استبعادی ندارد که خانم مدیر، پیچ صدای بلندگویش را تا ته زیاد کند.
موسیقی نوحه‌ای که پخش می‌شد آشنا بود. توی خانه دراز کشیده بودم. سرم را از روی بالش بلند کردم تا بهتر بشنوم.
از این نوحه‌های امروزی مداح‌های تازه به دوران رسیده بود.
بله، جناب مداح روی ملودی ترانه‌ی معروف «دَ َ َ َ َریا اولین عشق مرا بُـُـُـُـُردی» یک شعری شبیه این گذاشته بود:
«سَـَـَـَـَـقّا آخرین مشک مرا بُـُـُـُـُردی!»
یاللعجب! اگر شمای نابوشهری با این سبک نوحه‌ها حال می‌کنید به خودتان ربط دارد ولی ما چرا؟ ما که دست‌مان پر از ریتم و شعر و ملودی‌ست چرا؟ برای ما که «بخشو» و «ناخدا» و «گراشی» داریم قباحت دارد بلندگوی محرم‌جلسی‌ها شویم!


دوشنبه 10 آذر 1393 :: 01:05 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
دوستان خوبم، «محسن» و «مرضیه» عزیز
از هم‌آن وقتی که مهمان این وبلاگ شدید و با کامنت گذاشتن، بر من، منّت گذاشتید، آی‌پی یک‌سان هر دوی شما برایم جالب بود، حتی وقتی از فـ ـیـ ـلـ ـترشکن استفاده می‌کنید.
دو حدس می‌زنم:
یا هر دو، یک نفر هستید.
یا هر دو، همکارید که از یک کامپیوتر استفاده می‌کنید.
ولی وقتی آخرین بار، آخر شب نظر نوشتید حدس سوم را زدم که هم‌خانه‌اید.
علی ای حال، لطف کنید و بنده را از بند جهالت برهانید!



جمعه 7 آذر 1393 :: 11:33 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
آخر کلاس نشستن هم آدم را از ننگ هم‌نشینی با خرخون‌در‌س‌خون‌های کلاس می‌رهاند و هم موقعیت دیده‌‌بانی اعطاء می‌نماید.
خودنمایانه و منت‌گذارنده‌اش هم می‌شود این که وقتی بلندقدی، مثل بچه‌ی آدم بنشین آخر کلاس و مزاحم جلویی‌ها نشو. چند نفر اهل بخیه هم کنارت که بنشینند تحمل درس نچسبی مثل ارزیابی شبکه‌های کامپیوتری که آسان است.
اوووف، اینو، چه اسبی، قدوبالاشو، اونو، چه گونه‌های برجسته‌ای، بوتاکس کرده یعنی؟ دماغش عمله ولی چشای درشت قشنگی داره، ورودی ماست؟ کلاس قبلی نبودش...
به مساله‌ای که استاد پای تخته حل می‌کرد اشکال گرفت که به جای فلان متغیر باید بهمان می‌نوشت و استاد پاپیچ شد که چرا؟ طفلک به من‌من افتاد و دنبال حرفش را نگرفت. پایش را روی پایش گذاشته بود، جزوه هم برنمی‌نوشت.
سوال دوست بغل‌دستی‌ش رو پرسید. روش نمی‌شده طفلک... چه صدای نازی هم داره!
... اه‌ اه‌ اه، حالم به هم می‌خوره از این دخترهایی که واسه دو نمره‌ی
مساله حل‌کنی، بدو بدو پای تخته‌اند. دانشجو باید فقط برای حضور و غیاب بره کلاس. نمره هم باید مردونه باشه، باید شونزده باشه! (چی؟ بغل‌دستی می‌فرمایند باید چهارده باشه)
این رعنای جلویی هم هی می‌ره بیرون و برمی‌گرده، یا دست‌شویی یا جواب دادن موبایلش یا شاید سوزوندن دل ما.
باور می‌کنید دوست سینه‌سوخته‌ای که نه همشهری ماست و نه هم‌دانشگاهی، این همه راه بکوبد و بیاید تا در فاصله استراحت قبل کلاس آخر، یقه‌ام را بگیرد که: کو؟ خوشگلاتون کو؟
و من هم مثل شاگرد مغازه‌ای که دخل را تحویل اوستا بدهد بگویم: فقط دو تا. این‌ها رو که جلوی در وایسادن می‌بینی؟ سمت چپی. دومی هم این‌ها، داره از ته راهرو می آد!
ژست فمینیست و این‌ها نگیرید که سـ ـکـ ـسـ ـیـ ـسـ ـم و هیز و نظرباز و ایششش و واقعاً که. اعتراض راه به جایی نمی‌برد. فحش هم ندهید، ما بی‌شماریم!



دوشنبه 3 آذر 1393 :: 09:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گفته بودم که پرسپولیس وقتی آروم می‌شه که سه تا علی (پروین، دایی و کریمی) توش نباشند. یادتونه؟
شهرآورد دیروز رو هم که دیدید، بفرمایید تحویل بگیرید.



یکشنبه 2 آذر 1393 :: 11:18 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در اینترنت، خیلی درباره‌ی وایبر می‌خوانم. درباره‌ی گروه‌های وایبری، جوک وایبری، صدای زنگ وایبر، وایبر وارده، منبع: وایبر، ملت سرشون تو وایبرشونه و الخ.
از خودم می‌پرسم که این وایبر و گروه‌های وایبری چیست؟ اشتباه نشود، نرم‌افزار وایبر را دارم و بهتر بگویم همه داریم ولی استفاده نمی‌کنیم. منظور از همه، اطرافیان و دور و بری‌هاست. و این که استفاده نمی‌کنیم یعنی کسی استفاده نمی‌کند، کسی چیزی توی وایبر نمی‌فرستند تا ما هم جوابش بدهیم و یا آن را برای کسی در وایبر فوروارد کنیم. کسی توی وایبر نیست.
نرم‌افزار محبوب ما واتس‌آپ است. همه عضو واتس‌آپ و گروه‌هایش هستیم. در زادگاه و محل تحصیل و محل کارم که به ترتیب ابتدا و میانه و انتهای استان بوشهر هست، هر که را می‌شناسم واتس‌آپی‌ست.
حتی هم‌کلاسی‌های دانشگاهی‌ام که طیف متنوعی از شیراز و اهواز و یاسوج هستند برای درس‌ها، در واتس‌آپ گروه درست کرده‌اند.
جغرافیایی که نگاه می‌کنم می‌بینم در جنوب (از شیراز به پایین) همه سبزند تا آبی. ولی به دنیای مجازی که قدم می‌گذارم همه جا صحبت از وایبر است.
چرا؟ نمی‌ دانم. با وجود این‌که وایبر تماس رایگان دارد و تنوع استیکر، باز هم رجوع به واتس‌آپ است.
شاید به این دلیل که در شهرهای کوچک، مردم هم‌دیگر را راحت‌تر می‌بینند و نیاز به معاشرت‌شان به صورت رودررو برطرف می‌شود احتیاجی به تماس رایگان وایبر نمی‌بینند مضاف این‌که اینترنت همراه سریع هم می‌خواهد که فعلاً کمتر کسی دارد.

پی‌نوشت: تا چند روز پیش یکی از آرزوهایم این بود که عضو یک گروه وایبری باشم و جوک وایبری بخوانم بیینم چی هست اصلاً! که به لطف یک دوست قدیمی برآورده شد.



سه‌شنبه 27 آبان 1393 :: 23:14 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پیش‌نوشت: آیدین سیارسریع در توییترش نوشته که این روزها همه در فیس‌بوک دارند با «من، مرتضی پاشایی رو نمی‌شناختم ولی...» جمله می‌سازند. من هم خیلی زور زدم که متنم را با این جمله شروع نکنم.

جوان‌مرگی مرتضی پاشایی شباهت‌هایی دارد با جوان‌مرگی داریوش رفیعی. رفیعی در 31 سالگی مرد. در زمان حیات و جوانی‌اش معروف بود و ترانه‌های هیتی داشت که تا الان هم داغ هستند و مرتب بازخوانی می‌شوند مثل زهره و گلنار و شب انتظار. در اوج شهرت مُرد و مرگ نابه‌هنگامش، ماندگارش کرد. شعله شهرتش نه تنها فروکش نکرده که به طور تصاعدی صعود هم کرده. مانند پاشایی که همین سرنوشت را برای او پیش‌بینی می‌کنم.
البته رفیعی، یک‌باره مُرد. اواخر عمر معتاد شده بود ولی آن‌که او را از پا درآورد، کزاز بود. بر خلاف پاشایی که همه به تقریب می‌دانستند رفتنی‌ست. ‌و آمادهِ‌ی شنیدن خبر بد نهایی بودند.
مرگ داریوش در زمستانی برفی بود. کلی سروصدا کرد و تشییع جنازه‌اش شلوغ شد. می‌گویند ظهیرالدوله جای سوزن انداختن نبود. کسی به درختی تکیه داده بود و «رخت‌خواب مرا مستانه بنداز» را به آواز حزین می‌خواند. و نگاه کنید به این تشییع خودجوش و «دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی».
داریوش رفیعی، محسود همکاران هم‌دوره‌اش بود که بعدها یلان عرصه موسیقی ایران شدند. آن‌ها او را با آن صدای گرفته و ناپخته، حتی خواننده نمی‌دانستند. کسی که در نهایت تصنیف‌خوان بود تا آوازه‌خوان. ولی خوب، این که چه کسی در دل مردم بنشیند یا نه قاعده‌بردار نیست و خودشان تصمیم می‌گیرند چه کسی را دوست داشته باشند نه من و آن‌های خودروشن‌فکربین.
و می‌ماند یک نکته. خلاف کسانی که حضور مردم گیج‌شان کرده و تحلیل روی تحلیل می‌نویسند و تفسیر می‌کنند، عقیده دارم که چون‌این جمعیتی را قبل‌ترها باید می‌دیدیم. مثلاً در وفات خسرو شکیبایی.
بعد از این که حصار دنیای اطلاعات خلاف میل قدرت مستقر برداشته شد و سیل جریان آزاد اطلاعات سر ما آوار شد، جامعه‌ی ما به سرعت به سوی هم‌مانندی جامعه جهانی مقتدر رفت. شبیه‌شدن لباس و علایق و دیدنی‌ها (مثل فیلم) و شنیدنی‌ها (مثل موسیقی) و رفتار (سبک زندگی) و گفتار (این همه لغت انگلیسی و حتی جمله‌سازی با گرامر انگلیسی و کثرت استعمال فعل داشتن) و پندار (مثل تفکر اصالت سرمایه و سودجویی و این مشکل خودته) و دست آخر واردات مراسم (مثل هالووین) که اگر خوب نگاه کنیم جشن تولد هم مراسمی‌ست آن‌جایی. در مقام قضاوت نیستم و تنها شرح واقعه می‌گویم.
در این سال‌های پرشتاب، چه بسیار سلبریتی‌های بین‌المللی که مردند و چه بسیار مراسم سوگواری و بزرگ‌داشت و تدفین دیدیم. شمع روشن کردن به یاد متوفا در سراسر دنیا و دسته گل گذاشتن جلوی سفارت متبوعه‌ی تازه درگذشته.
و من تعجب می‌کردم که چرا ما در فرآیند مرگ عامه‌پسندهای‌مان این‌ها را شبیه‌سازی نمی‌کنیم. تا این‌که به کمک جمع‌سازی شبکه‌های اجتماعی مجازی و صد البته غیرسیاسی بودن مرحوم پاشایی و حساس نبودن حکومت به وی، این قدم نیز برداشته شد.



جمعه 23 آبان 1393 :: 13:55 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با این که می‌دانم یک گریه‌ی زنانه پیش یک مرد، درصدی از اغراق دارد و هدف‌دار است،
ولی باز هم گول می‌خورم و خر می‌شوم.
امان از تیر آخر کارگر!



سه‌شنبه 20 آبان 1393 :: 01:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• این؟! با اون سلیقه، انتخابت این بود؟
•• حوصله نداشتم بیش‌تر بگردم.

توضیح‌ واضحات: «اینِ» مورد اشاره، شیء نیست، همسر است!



جمعه 16 آبان 1393 :: 12:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
مورد زنان پیغمبر در کتاب دین هم جالب است. این همه موضوع مهم در صدر اسلام هست که خدا در قرآن از کنارشان گذشته ولی درباره‌ی همسران محمد، چند باری صحبت کرده و حکم خاص داده است.
مثلاً حفظ فرج و زینت که علما، قاعده‌ی حجاب عمومی را از آن استخراج کرده‌اند و از همه جالب‌تر این که آنان را از ازدواج بعد از فوت پیامبر نهی کرده است.
واقعاً این مساله چه‌قدر مهم و حیاتی و فراگیر بوده که لازم بوده توی قرآن بیاید؟



شنبه 10 آبان 1393 :: 02:35 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تازگی‌ها تفریحی پیدا کرده‌ام که خودم کلی لذت می‌برم از آن:
به خاطر شروع ترم جدید، رفت‌ و آمدم به بوشهر هفتگی شده. لابه‌لای کلاس‌ها، می‌روم شهر کتاب. پای قفسه رمان‌ها. این قدر می‌گردم تا یک رمان لاغر چاپ سال‌های پیش را پیدا کنم. از آن خوش‌خوان‌ها؛ مثل پلیسی-کارآگاهی‌ها ولی نه از عامه‌پسندهایی مثل امشب اشکی می‌ریزد.
این جور کتاب‌ها معمولاً به قیمت پشت جلدشان به فروش می‌روند، بدون برچسب. خیلی هم ارزان هستند. کمی گران‌تر از فلافل و ارزان‌تر از خلال سیب‌زمینی.
«شرلوک هولمز در محلول هفت‌ درصدی» و «از پست و بلند ترجمه‌»ی کریم امامی را زیر سه هزار تومان خریده‌ام. سری بعد هم می‌خواهم «سفر به مرکز زمین»ِ ژول ورن را دوباره بخرم و بخوانم.
هم‌آن طور که فیلم را در سینما نمی‌بینید تا بعدها دی‌وی‌دی‌اش را ارزان‌تر بگیرید کتاب‌ها را صبر کنید تا گرمای چاپ‌شان سرد شود بعد دست بگیرید.



یکشنبه 4 آبان 1393 :: 22:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با دل‌خوری گفت: «ربع ساعته منتظر نشستم ببینم متوجه می‌شی موهام‌و رنگ کردم... ابروهام‌و رنگ کردم؟ حواست کجاست آخه؟!»
راست می‌گفت. از من بعید بود. نگاهش کردم، ترکیب زیتونی و دودی! چرا خودم متوجه نشدم؟



پنج‌شنبه 1 آبان 1393 :: 01:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
همگی فکر می‌کنیم خاصّیم، با بقیه فرق داریم در حالی که همه مثل همیم،
یک دلیلش هم‌این طرز فکر اشتراکی بالا!



شنبه 26 مهر 1393 :: 08:37 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بارها گفته‌م جلوی مادرت گریه نکن.
اون هم مثل تو زنه و خام یک حقه‌ی زنانه نمی‌شه.
پیش پدرت گریه کن تا کارت پیش بره!



سه‌شنبه 22 مهر 1393 :: 12:41 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
اولین جمله‌ی انگلیسی که یاد گرفتم این بود:
I am a Disco Dancer
خیلی سال پیش، توی بچگی، قبل این‌که مدرسه بروم و سواد فارسی یاد بگیرم.
جسارت است محضر شما زبان‌دانان! ولی معنایش می‌شود: «من رقاص دیسکو هستم»
آواز یک فیلم هندی بود. پسرک فقیری که برای رقص خوبش مشهور می‌شود. دشمنان حسودش توطئه می‌کنند و به گیتار برقی‌اش برق شهر وصل می‌کنند. لحظه‌ی آخر، مادرش می‌فهمد و پیش‌دستی می‌کند و روی سن، گیتار را از دست پسرش می‌قاپد و می‌میرد. «جیمی» افسرده می‌شود و موسیقی را رها می‌کند. دوست‌دخترش پاپیچ‌اش می‌شود و برش می‌گرداند به صحنه.
آن سکانس هنوز یادم است.
گیتاریست‌های گروه با گیتارشان ژست شلیک می‌گیرند. جیمی می‌پرد وسط استیج. زنی جیغ می‌کشد. پسرکی سوت می‌زند. دخترکی روی سر کچل جلوییش ضرب می‌گیرد. دختری وسط مردم می‌رقصد. خواننده تک‌تک حروف دیسکو را می‌گوید و تماشاگران تکرار می‌کنند.
The D
The I
The S
C
O
Disco, Disco, Disco
«نه برای سیاهه نه سفید
جهان مال کسیه که می‌تونه عشق بورزه
کسی که با لبخند زندگی می‌کنه و با لبخند می‌میره
نه طلا، نه نقره. ما عاشق خوندن هستیم
اگر می‌خواهی کاری انجام بدهی از اعماق قلبت عشق بورز
از صبح تا شب تو خیابون می‌خونیم
کاسبی ما خوندنه
زندگی کوتاهه. شاد زندگی کن
این مال منه اون مال توست رو فراموش کن.»



آن وقت‌ها که تلویزیون دو شبکه بیش‌تر نداشت (که تازه شبکه دویش را به زحمت می‌شد گرفت)، هم‌آن زمانِ آنتن‌های پرشاخه روی پشت‌بام‌ها، آخر هفته‌ها پای فیلم‌های هندی شبکه‌های عربی کشورهای همسایه می‌نشستیم. کافی بود سر آنتن رو کج کنی طرف‌شان تا مثل آینه بگیری‌شان. چهارشنبه شب‌ها کانال 55 بحرین فیلم هندی داشت، شب جمعه کانال قطر و جمعه‌شب هم کانال کویت و امارات.
ما؛ اطفال صغار، با چشم‌هایی که پلک نمی‌زد ولو می‌شدیم جلوی تلویزیون. پسربچه‌ها عاشق صحنه‌های زدوخورد بودند. هم‌آن جایی که قهرمان یک تنه بیست نفر را لت و پار می‌کرد. دختربچه‌ها هم منتظر رقص و آواز. فیلم هندی بود دیگه.
بازیگرها را نمی‌شناختیم و روی‌شان اسامی من‌درآوردی گذاشته بودیم. بعدها فهمیدیم که «ویجی» اسمش «آمیتا باچان» است. ولی برای من همیشه «جی» بود. مرد قدبلند و کم‌حرف فیلم شعله که سکه‌ش یک رو داشت. بگذریم.
حالا چرا دیسکو دنسر؟
توی خلوت یکی از شب‌کاری‌ها نشسته بودم که این جمله از اعماق حافظه‌ام به زبانم جاری شد، یک‌هو. خدا خیر بدهد اینترنت را. از آخوندها هم بیش‌تر می‌داند! با یک جست‌وجوی ساده، ترانه‌ را پیدا کردم. کلیبپش را هم. چه ذوقی کردم با نبش قبر خاطرات. فیلم مال سال 82 میلادی‌ست. خود فیلم و ترانه‌اش از هیت‌های بالیوود است. لینکش را پیدا کرده‌ام و دارم دانلودش می‌کنم. باز هم می‌گویم خدا خیر بدهد مخترع اینترنت را. به ما وقت ملاقات داده با نوستالژ‌ی‌ها.

دانلود ترانه
دانلود کلیپ



جمعه 18 مهر 1393 :: 19:47 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
این توانایی رو دارم که شماره‌ِی تلفن کسی رو داشته باشم و هیچ‌وقت بهش زنگ نزنم.
درست گفتم، این اسمش می‌شه توانایی؟!



سه‌شنبه 15 مهر 1393 :: 21:22 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در جایی یک شیء گم‌شده را پیدا می‌کنی که مردی را در آن‌جا گم کرده‌ای...



سه‌شنبه 8 مهر 1393 :: 01:45 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
شهر ما بیش‌ترین آمار طلاق را در سطح استان دارد، اغلب در مرحله‌ی نامزدی. چرایی‌اش حالا بماند...
دور هم تو خونه‌ی مادربزرگه نشسته بودیم و خبرهای جدید طلاق را به روز می‌کردیم:
کی طلاق گرفته... کی درخواست طلاق داده... کی مهرش رو اجرا گذاشته... کی می‌خواد جدا بشه... کی‌ها دعواشون شده... کی رفته قهر...  
وحشت کردیم از این همه جدایی.
مادربزرگ گفت: «بندرِ امروز شده مثل آبادان قدیم. -زمان شاه- توی آبادان، زن‌ها که به هم می‌رسیدند بعد از سلام و حال و احوال، می‌پرسیدند: هنوز با شوهر پارسالیت هستی؟»



جمعه 4 مهر 1393 :: 11:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
متخصصِ تلخ کردن معدود لحظات با هم بودن است. انگار قسم خورده که از خوشی‌های زودگذر، لذت نبرد.
دوباره یک بحث تکراری را پیش کشید و یک جواب سرد تکراری شنید و قهر کرد و پشت داد.
ادامه را در پیامکی که چند ماه بعد فرستاد، بخوانید:

«شبی که پیش هم بودیم، اتاق تاریک بود. گفتی پا شم چراغ رو روشن کنم. بعد گفتی از تو کیفت یه جعبه‌ی کوچیکه، بردارم. بازش کردم، چلّاب بود. به حدی خوش‌حال شدم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم.»

چلّاب: یک قطعه طلا؛ ترکیب یک سکه طلای قدیمی ضرب قسطنطنیه متصل به یک قلاب کوچک طلا برای بستن شال‌های توری مشکی زنان جنوب موسوم به مِی‌نا.


چهارشنبه 2 مهر 1393 :: 07:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تلفن می‌کنم: «چی کار می‌کنی؟»
«به دیوار نگاه می‌کنم!»
«مسخره‌بازی در نیار.»
«جون تو، نشسته بودم زل زده بودم به دیوار روبه‌روم. سفید هم هست!»


یکشنبه 30 شهریور 1393 :: 08:30 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
سه نفری توی شهر «جم» قدم می‌زدیم. شب آرام، هوای خوب و عجله‌ای برای رسیدم نداشتیم. چشم «محسن» که به تابلوی بانک ملی افتاد یادش آمد که باید پولی را برای کسی حواله کند. «علی» و من روی نیمکت مقابل عابربانک نشستیم و گرم صحبت شدیم.
خانم جوانی کارت بانکی به دست آمد. مانتو و شال قشنگی پوشیده بود. دوست ما را دید که بافاصله از دستگاه سر در گوشی‌اش فرو برده، مردّد ماند جلو برود.
«محسن» متوجهش شد، نوبتش را تعارف کرد. مؤدبانه گفت: «نوبت شماست» که جواب شنید: «تا من شماره حساب رو توی موبایل پیدا کنم طول می‌کشه، شما بفرمایید.»
ما، نیمکت‌نشین‌ها، محو تماشا شده بودیم. بلندبالا و خوش‌پوش با اندامی موزون. دوست ایثارگر موبایل به دست ما هم گوشه‌ی چشمی به او داشت. چشم، مخصوص تماشاست اگر بگذارند!
کارش که تمام شد، تشکری کرد و رفت. البته فقط خودش، بوی خوش عطرش باقی ماند. سه نفری در سکوت به هم نگاهی کردیم و ...
پنج نمره برای خوشگلی، پنج نمره برای خوش‌پوشی، پنج نمره برای خوش‌رویی و پنج نمره هم برای خوش‌بویی. بیست آقا، بیست! به همراه یک مهر صد آفرین!
اما حیف... حیف که این شاگردممتازها به شهاب می‌مانند. به آنی می‌آیند و ثانیه‌ای بعد به سرعت ناپدید می‌شوند.
آسمان زندگی ما پر از شهاب‌هاست.


جمعه 28 شهریور 1393 :: 21:31 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پس از 15 سال خواندن مطبوعات ورزشی به این نتیجه رسیده‌ام که این همه و حاشیه و جنجال و درگیری، نتیجه‌ی دو خصلت فوتبالی‌هاست:
1. جایی که نباید، حرف می‌زنند.
2. جایی که باید، زیاد حرف می‌زنند.

پی‌نوشت: سیاسیون از آن‌ها، بدتر!



دوشنبه 24 شهریور 1393 :: 23:15 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از جوکی توی نت، ایده گرفتم و پیام فرستادم:
«دوست داری خورشید زندگی من باشی؟»
در جا جواب داد: «آره.»
به جای «مایل» نوشتم:
«پس 92.955.887.6 کیلومتر از من دور بمون!»
انتظار دارید چه جوابی بدهد غیر از: «خیلی لوسی!»



شنبه 22 شهریور 1393 :: 00:38 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بدون هیچ‌گونه خجالتی، از طرفداران جدی سری فیلم‌های x-men هستم. این که هر کس یک توانایی خارق‌العاده دارد مثل بچه‌ها ذوق‌زده‌ام می‌کند. با این که از قسمت سوم به بعد هی دارند کِشش می‌دهند و آب به قصه بسته‌اند باز هم مشتاقانه دنبالش می‌کنم.
جدیدترین قسمتش را دیشب دیدم. لوگان یا مرد گرگ‌نما به گذشته سفر کرد، سال 1975 میلادی. پایان جنگ ویتنام.
در این قسمت پسرکی بود که می‌توانست زمان را نگه دارد. در صحنه‌ای که مشغول هنرنمایی بود، اسلوموشن شد و ترانه‌ای قدیمی مال هم‌آن سال‌ها پخش شد.

«اگر می‌توانستم زمان را توی یک بطری نگه دارم
اولین کاری که دوست داشتم انجام دهم
این بود که تمام روزها را تا ابد نگه دارم
فقط برای این که آن‌ها را با تو بگذرانم.
اگر می‌توانستم کاری کنم که روزها تمام نشوند
اگر می‌شد با حرف زدن به آرزوها رسید
همه‌ی روزها را مثل یک گنج نگه می‌داشتم و بعد
باز هم آن‌ها را با تو سپری می‌کردم.
اما مثل این که زمان هرگز کافی نیست
تا کارهایی را که دوست داری انجام بدهی،
وقتی که پیداشان کردی.
آن قدر اطرافم را گشتم تا بدانم
که تو هم‌آنی هستی که می‌خواهم زمان را با او بگذرانم.»


دانلود ترانه‌ی «Time In A Bottle» با صدای «Jim Croce»



چهارشنبه 19 شهریور 1393 :: 00:21 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
آخرین چیزی که پدرها به پسرها یاد می‌دهند چه‌گونه مردن است.



دوشنبه 17 شهریور 1393 :: 02:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
شماره‌ی دوست‌دخترت رو به چه اسمی توی موبایلت ذخیره کردی؟

   1      2       3       4       5       ...      31    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 199416



تحلیل آمار سایت و وبلاگ Free counter and web stats