X
تبلیغات
رایتل
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 :: 22:29 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

اتفاق عجیبی افتاد. دنبال شعرهایی که «پریشان» داشته باشد در گوگل جست‌وجو کردم و در هم‌آن صفحه‌ی اول، ترانه‌ی «پریشان» محسن چاوشی را پیشنهاد داد.
«ای روی دل‌آرایت مجموعه‌ی زیبایی
مجموع چه غم دارد از من که پریشانم»

دخترک توی گهواره خوابیده بود و مادرش در آشپزخانه، موبایلش را به اسپیکر بلوتوثی وصل کرده بود و آهنگ گوش می‌داد. ترانه پس از ترانه رد می‌شد تا نوبت به چاوشی رسید. دخترک از توی اتاقش، وسط خواب زد زیر گریه.

بار اول را گذاشتیم پای «همزمانی». ولی وقتی روزهای بعد دوباره و سه‌باره این پخش ترانه و از خواب با گریه پریدن تکرار شد، شک کردیم.

«گربه» را نشاندیم وسط و ترانه پریشان را پخش کردیم. موسیقی با تک‌نوازی غمگین یک ساز زهی (شاید ویولونسل) شروع شد. مهلت به آواز خواننده نرسید، دخترک که خنده‌کنان دست و پا می‌زد، ساکت شد، به طور مظلومانه‌ای بغض کرد، لب بالایی را زیر لب پایینی‌اش فشرد و گریه کرد.
«... عشاق نمی‌خوابند از ناله‌ی پنهانم»

آهنگ را قطع کردم. رو به دخترک، توی دلم گفتم: «ای بخت پریشان! بین این همه ترانه، فقط یک ترانه، هم‌نامت باشد و با آن، عزاداری کنی. نکند اسمت را دوست نداری؟»



شنبه 19 اسفند 1396 :: 14:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بعضی شب‌ها خواب‌هایی می‌بینم که شبیه فیلم‌های سینمایی است. از اثرات مخرب مجله فیلم خوانی در ابتدای جوانی، حس خودمنتقدپنداری مخربی است که هنوز همراهم است و سعی می‌کنم آرام آرام کنارش بگذارم. همین بود که قبل از لذت بردن از فیلم و رنگ و لعابش، مثل یک منتقد جشنواره کن (و نه جشن اسکار) سرگرم تحلیل تجزیه و ترکیب فیلم‌ها بودم و همیشه فاصله‌ام را از فیلم حفظ می‌کردم. به اصطلاح در فیلم حل نمی‌شدم و در هیجانی‌ترین سکانس‌ها، حواسم بود که هی پسر! این فقط یک داستان است. خوش‌بختانه آن آرمانگرایی سینمایی احمقانه زایل شده و در حال لذت بردن از داستان و قصه‌ها هستم. خب می‌گفتم؛ این فیلم‌های شبانه، سه دسته‌اند:

یا دارم فیلم سینمایی می‌بینم. فیلمی با حضور خودم در نقش یکی از شخصیت‌های داستان، البته نه لزوماً شخص اول. با علم به این‌که این، یک فیلم است و همه آگاه به نقش بازی کردن خودمان.
یا فیلمی بدون حضور من. یک فیلم مستقل و کامل و... رایگان!
دسته آخر هم رؤیایی که فیلم نیست. ولی مانند یک فیلم سینمایی، داستان و تدوین و ضرباهنگ و دکوپاژ دارد. و من، یکی از شخصیت‌های داستانم. احتمالاً، حضور دارم که روایت کنم.

فوتبالیست بازنشسته‌ای بودم در خانواده‌ای که نمی‌شناختم که برای مراقبت از یک بیمارمان به شهری بزرگ‌تر نقل مکان کرده بودیم. یک خانه ویلایی کنار خانه‌های ویلایی دیگر در خیابانی بزرگ. پیاده راه افتادم برای کشف محله‌ی جدید.
ردیف خانه‌های ویلایی کنار هم، یک خانه در دست ساخت، یک انباری بزرگ، سوپرمارمت محله و...
رفتم کوچه پشتی تا پشت خانه‌مان را هم ببینم. باز هم ردیف خانه‌های ویلایی قدیمی که رو به یک زمین فوتبال داشتند. یک زمین چمن با اندازه استاندارد که دورش حصار داشت. زمین فوتبال درست در وسط محله بود. در جفت طول و عرضش، خانه بود و درب همه رو به زمین باز می‌شد.

فوتبالیست‌ها من را شناختند و تعارف کردند به آن‌ها ملحق شوم. با تشکر، رد کردم. بدون این‌که وارد فنس شوم قدم‌زنان تا گوشه زمین رفتم. به تیر چراغ برقی تکیه دادم و دست در جیب مشغول تماشای بازی شدم.
یک روز آفتابی آبی آرام بود. از آن روزها که که گذر زمان را حس نمی‌کنی. نماها با ریتم آرامی جلوی چشمم می‌آمدند و می‌گذشتند. سر و صدا و هیجان فوتبال‌بازی بچه‌ها، همهمه کودکان کنار زمین، رفت و آمد عابرها، جمع زنان محله زیر سایه یکی از درخت‌ها، وزش نسیم، تکان خوردن شاخه درختان. با تمام وجود داشتم از زمان و مکان لذت می‌بردم.

درب یکی از خانه‌های پشت سرم باز شد، فقط سرم را برگرداندم. زنی با لباس عروس آمد دم در. صورتش یخ‌زده بود، سرد و سفید، خالی از هر احساسی. نگاهش خیره به هیچ جا بود. خشک و خالی، بی‌هیچ تکانی هم‌آن دم در باقی‌ ماند.

یک‌هو انگار فصل عوض شد. بچه‌ها هماهنگ و خاموش دست از بازی کشیدند. یکی توپ را زد زیر بغل و بقیه رفتند لباس‌هایشان را بپوشند. زنی از جمع زنان جدا شد و دوید سمت عروس مرده. صدایی زنانه دنبالش که داروهایش را بده بخورد. و زن هم‌چنان خاموش ایستاده بود.

فوتبالیست‌ها رفتند، زن‌ها پراکنده شدند، آفتاب سرد شد، نسیم افتاد، درختان ایستادند. زمان دچار خلاء شد. و من چیزی نپرسیدم. احتیاجی به پرسیدن نبود. این از آن قصه‌هاست که ناخوانده، شنیده‌ای. نادیده، خوانده‌ای. کتابی است که با روی جلد، داستانش را حدس می‌زنی...

کات.


یکشنبه 13 اسفند 1396 :: 17:42 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

با نوزادی که حرف زدن بلد نیست اگر بخواهی حرف بزنی، اولین کلامی که می‌گویی ناخودآگاه «سلام» است. سلام عزیزم، سلام عشقم، سلام رودم، سلام بابا، سلام...

اولین تلاش‌های دخترک برای حرف زدن، چیزی شبیه جیغ و ویغ‌ گربه‌ها از کار در آمد. به همین خاطر بود که تا آمدم باهاش حرف بزنم به طور غیرارادی با لحن ابلهانه‌ای گفتم: سلام گربه!

و دیدم چه جمله آشنایی. انگار قبلاً شنیده بودم و جایی ته انباری ذهن سپرده بودم. و حالا پیدا شده بود و نمی‌دانستی که از کِی و چرا نگهش داشتی؟
چند بار دیگر که باز غیرعمدی دخترک را با سلام گربه صدا زدم، اورکا... یافتم.

در کارتون گربه سگ، هر صبح، سگ ساده و دوست‌داشتنی داستان با لحنی توأمان مهربانانه و ساده‌لوحانه به گربه سلام می‌کرد. طنینش هنوز در یادم مانده.
طفلک دخترک، از بس گربه صدایش کرده‌ام باورش شده که گربه است. صدایش بزنی سربرمی‌گرداند، حتا عروسک گربه‌اش را بیشتر از بقیه عروسک‌هایش دوست دارد.



چهارشنبه 9 اسفند 1396 :: 12:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

خیلی از اصطلاحات را شنیده‌ام، خوانده‌ام و بدون این‌که درک‌ و حس‌شان کنم در صحبت‌های روزمره از آن‌ها استفاده کرده‌ام. مانند «کمرم شکست، پشتم خالی شد، از خوشحالی بال درآوردم و...»

دخترک که به دنیا آمد مستقیم بردنش بخش مراقبت‌های ویژه (برای مشکل تنفسی که داشت) و مادرش هم پس از هوشیاری منتقل شد به بخش.
هر چه قدر پشت در مراقبت‌های ویژه منتظر ماندم دیدم انگار قرار نیست مثل فیلم‌ها پرستاری بچه‌بغل بیاید و شیرینی بخواهد. با داد و بیداد رفتم داخل و تنها چند ثانیه توانستم ببینمش. خواب بود و موهایش انگار عرق کرده باشد به سرش چسبیده بودند. با دکتر و پرستار دعوایم شده بود و هنوز عصبی بودم. بدون حس خاصی، بچه را دیدم، بااحتیاط لمسش کردم و آمدم بیرون.

عصر که برگشتم بخش تا چیزهایی را که برای مادرش خریده بودم تحویل دهم، تخت کوچکش را کنار تخت مادرش دیدم. آرام خوابیده بود. چند عکس گرفتم و برای بستگان فرستادم و قبل از این‌که پرستار بیرونم کند خارج شدم.

شب توی خانه، وسط تماشای بازی فوتبال، از بیمارستان تلفن زدند که حال بچه بد شده و بیا از داروخانه، دواهایش را بگیر. داروها را که رساندم، مادربزرگش لوله‌ای زیر بینی دخترک گرفته بود تا راحت‌تر نفس بکشد، پشت به دخترک، مشغول احوال‌پرسی مادرش بودم که...

صدای گریه‌ای بلند شد. صدایی زیر و کم‌جان که زور می‌زد گریه باشد. برگشتم طرفش، این اولین صدایش بود که در زندگی می‌شنیدم. آن‌جا بود که فهمیدم وقتی می‌گویند «ته دلم خالی شد» یعنی چه.



شنبه 5 اسفند 1396 :: 03:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

فقط تلخی داروی واقعیت می‌تواند تب مزمن رؤیا را سرد کند.



شنبه 5 اسفند 1396 :: 02:59 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

قوه خیال آدمی، هر چه مواد خام اولیه کمتری داشته باشد، هر چه دستش خالی‌تر باشد؛ بیشتر و زیباتر می‌سازد. 



دوست دارم با تو باشم، چون در کنارت احساس کسالت نمی‌کنم. حتی وقتی با هم حرف نمی‌زنیم، حتی وقتی پیش هم نیستیم، احساس کسالت نمی‌کنم. هرگز احساس کسالت نمی‌کنم. فکر می‌کنم علتش این است که به تو اعتماد دارم. حرفم را می‌فهمی؟ هر چیزی را که در تو می‌بینم و هر چیزی را که نمی‌بینم دوست دارم. البته عیب‌هایت را می‌شناسم. اما به نظرم محاسن من و معایب تو مکمل هستند. تو از یک چیزی می‌ترسی و من از چیزی دیگر. حتی خباثت‌هایمان با هم جورند! تو بهتر از چیزی هستی که نشان می‌دهی و من برعکس.

صفحه 160



نگاهی به تلفن همراهم می‌اندازم.
هیچ پیامی برایم نیامده.
معلوم است.
چه‌قدر من احمقم.
چه‌قدر احمقم...

[چند ساعت بعد]

باز هم به تلفن همراهم نگاه می‌کنم و منتظرم خبری شود.
چهار صبح است...
واقعاً خیلی احمقم.

[فردا صبح]

به خانه‌ی خودمان هم زنگ زدم. کد پیامگیر را گرفتم. چند پیام بی‌اهمیت داشتم.
یعنی انتظاری غیر از این می‌داشتم؟
باز اشکم جاری شد.

صفحات 8 - 9 - 15



سال گذشته [1388] کاملاً اتفاقی چند نقاشی عجیب و غریب از دوره‌ی قاجار دیدم. چند نقاشی حیرت‌انگیز که هم‌‌خوابگی زن و مردی را در آن دوره نشان می‌داد. نقاشی‌هایی با همان نقش و نگارهای دوره‌ی قاجار، همان خط و خال‌ها و ریزه‌کاری‌ها. ولی عجیب این بود که در هیچ‌ کدامِ آن‌ها هیچ نشانی از برهنگی دیده نمی‌شد و فقط از حالت‌شان و فرم ایستادن‌شان می‌فهمیدی که با هم هستند. زن و مردی کاملاً پوشیده، با لباسی سیار زیبا، لباسی که بیشتر برای ورود به دربار مناسب بود. از یک‌سو خنده‌دار به نظر می‌رسید و از یک‌سو دردآور. اما مساله این بود که نقاش با وجود آن‌که وارد حیطه‌ی ممنوعه‌ای شده بود، حیطه‌ای که ورود به آن به ظاهر بسیار دور از ذهن‌تر از برهنگی می‌آید، ولی نتوانسته یا نخواسته بود تابوی برهنگی را بشکند.



بعد از مرگ مادرم، پدرم یک‌دفعه تنها شد. یک خانه‌ی بزرگ که قبلاً پنج نفر در آن زندگی می‌کردند و هر کدام برای خودشان کلی رفت و آمد داشتند، به مرور خالی شد، فقط پدرم ماند. ما ازدواج کرده بودیم و هر کدام مشغول زندگی خودمان. مادرم آخرین نفری بود که رفت. بعد از او ژن الکل باز غالب شد. این بار مثل همیشه نبود، غلبه نبود، خیمه زد. پدرم کل خانواده را به هم ریخته بود. زورمان به او نمی‌رسید. و او نه به نیت فراموشی که به قصد خودکشی می‌خورد.
بعد از یک سال خانه را فروخت. اوضاع کمی بهتر شد. همه‌ی وسایل مادرم را بخشید. نه فقط آن‌ها را، بلکه هر چه در خانه بود، از دیگ و قابلمه گرفته تا مبل و تخت‌خواب. ظاهراً همه چیز خوب پیش می‌رفت ولی همچنان خودکشی ادامه داشت.

در همان روزها که عشق مهمانی گرفتن داشت و دائم همه را دعوت می‌کرد، لابه‌لای عکاسی از فامیل چندتایی هم پرتره از خودش گرفتم. تا جایی که یادم هست، برعکس همه، هیچ‌وقت پی‌گیر عکس‌هایش نبود ولی این بار بعد از چند روزی سراغ‌شان را گرفت. همین که حواسش بود چند روز قبل عکسی هم گرفته شده خودش نشانه‌ی خوبی بود. در اصل فوق‌العاده بود. این نشان می‌داد چیزی به اسم مهمانی هم یادش مانده.

فردای آن روز، مثل همیشه دور و بر ده صبح به دیدنش رفتم. نیمه‌هوشیار با لیوان نیمه‌پُری به‌دست جلو تلویزیون لم داده بود. عکس‌ها را یکی‌یکی دید، بدون هیچ عکس‌العملی، گاهی لبی هم به لیوان می‌زد. تا این که به عکس‌های خودش رسید. بعد از این که همه را با دقت نگاه کرد، گفت: دیگه هیچ شباهتی توش نیست.
خندیدم و گفتم: دست بردار بابا.
گفت: جدی می‌گم، شباهتی توش نیست.
گفتم: شباهت با چی؟
منتظر بودم مثل همه بگوید با خودم، ولی گفت: با چیزی که از خودم تصور می‌کنم.
: یعنی این قدر دوره؟
خندید و گفت: مشکل اینه که دیگه واقعی نیست.
مکثی کرد و گفت: دیگه نمی‌تونم خودمو درست تصور کنم.
: ولی خب، این بلاخره عکس شماست.
: آره، ولی تصورم نیست.
سیگاری روشن کرد و گفت: این دیگه تصور نیست، مثل رؤیا می‌مونه.

منظورش را فهمیدم. می‌فهمیدم که دارد از کجا به عکس نگاه می‌کند، ولی عمق جریان را وقتی درک کردم که گفت: این یعنی تنهایی... حالا واقعاً تنها شدم.



سه‌شنبه 31 مرداد 1396 :: 19:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

«... فاصله‌ی این بدبختی تا بدبختی بعدی خودِ خودِ خوشبختیه.»



کالوسین Kalocin شاید نهانی‌ترین راز امریکا در یک دهه‌ی پیش از این بود. کالوسین دارویی بود که «صنایع دارویی جنسن Jensen Pharmaceuticals» در بهار 1965 کشف کرده بود، ماده‌ای آزمایشگاهی که با کد UJ-44759W یا به طور خلاصه‌تر K-9 طبقه‌بندی گردید؛ این دارو در خلال آزمایش‌های معمول صنایع جنسن برای ارزیابی آثار همه‌ی ترکیبات جدید، کشف شده بود.

جنسن نیز هم‌چون بیشتر شرکت‌های داروسازی، همه‌ی داروهای جدید را به روشی همه‌جانبه می‌آزمود؛ یعنی بر روی این ترکیبات مجموعه‌ای از آزمایش‌های استاندارد و روش‌مند را به منظور یافتن هر گونه فعالیت زیستی قابل توجه انجام می‌داد. در این آزمایش‌ها، از جانوران آزمایشگاهی – موش صحرایی، سگ و میمون – استفاده می‌گردید؛ و در مورد هر ترکیب، بیست و چهار نوع آزمایش صورت می‌پذیرفت.

جنسن به چیز عجیبی در مورد K-9 برخورد. این ترکیب از رشد، جلوگیری می‌کرد. جانور نوزادی که این دارو به آن داده می‌شد، هرگز به اندازه و ابعاد کامل جانور بالغ نمی‌رسید. این کشف پژوهشگران را به انجام آزمایش‌های دیگری که نتایج شگفت‌آورتری انجامید، واداشت.
جنسن دریافت که این دارو متاپلازیا، دگرگونی یاخته‌های طبیعی بدن به اشکال جدید و خطرناک، یعنی پیش‌درآمدِ سرطان، را متوقف می‌ساخت. جنسن که سخت هیجان‌زده شده بود، آزمایش‌های دامنه‌داری را در مورد این دارو در برنامه‌ی کار خود قرار داد.

تا سپتامبر 1965 دیگر شکی در این نبود که کالوسین سرطان را متوقف می‌کرد. این دارو، از طریق سازوکار نامعلومی، از تولید مثل ویروس عامل لوسمی نخاعی جلوگیری می‌کرد. جانورانی که این دارو را دریافت کرده بودند، به این بیماری دچار نمی‌شدند؛ و اگر پیشتر علایم بیماری را از خود نشان می‌دادند، به وضعیت طبیعی‌شان بازمی‌گشتند.
خوشحالی جنسن به همین اندازه محدود نشد؛ به زودی معلوم گردید که این دارو یک عامل ضد ویروسی وسیع‌الطیف بود. کالوسین؛ ویروس هاری، فلج اطفال، لوسمی و زگیل معمولی را نابود می‌کرد، و عجیب این‌جا بود که این دارو باکتری‌ها را نیز از بین می‌بُرد، و قارچ‌ها و انگل‌ها را هم!

به هر حال، به نظر می‌رسید که این دارو گویا همه‌ی جانداران تک‌یاخته‌ای، یا ساده‌تر را نابود می‌کرد و هیچ تأثیری بر روی دستگاه‌های عضوی – مجموعه‌هایی از یاخته‌های تخصصی و سازمان‌یافته که واحدهای بزرگ‌تری را تشکیل می‌دادند – نداشت. دارو، در این مورد به طور گزینشی عمل می‌کرد.
در واقع، کالوسین آنتی‌بیوتیکی فراگیر بود؛ و می‌توانست هر عامل بیماری‌زایی، حتی عامل سرماخوردگی معمولی، را هم نابود سازد. البته به طور طبیعی، اثراتی جانبی نیز داشت: باکتری‌های طبیعی درون روده کشته می‌شدند؛ از این رو، همه‌ی مصرف‌کنندگان این دارو به شکم‌رَوِش شدید دچار می‌گشتند. ولی به نظر می‌رسید
که این بهای اندکی برای درمان سرطان بود.

در دسامبر 1965، اطلاعات مربوط به این دارو به طور محرمانه در میان سازمان‌ها و مراکز دولتی مهم بهداشتی دست به دست شد. و از آن زمان، برای نخستین بار، مخالفت‌هایی در برابر مصرف این دارو ابراز گردید. اشخاص زیادی، از جمله جرمی استون، می‌گفتند که مصرف آن باید منع شود.

ولی دلایل منع استفاده از آن بیشتر نظری بودند؛ و جنسن که میلیاردها دلار سود پیش رویِ خود می‌دید، به سختی از آزمایش بالینی دارو دفاع می‌کرد. سرانجام دولت و وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی (HEW) و اداره نظارت بر مواد غذایی و دارویی (FDA) و دیگران با جنسن موافقت کردند و علی‌رغم اعتراضات استون و سایر همفکرانش، انجام آزمایش‌های بالینی بیشتر را اجازه دادند.
در فوریه 1966، آزمایش بالینی مقدماتی و محدودی صورت پذیرفت. در این آزمایش، بیست بیمار مبتلا به سرطان درمان‌ناپذیر و بیست داوطلب سالم از زندان ایالتی الاباما شرکت کردند. هر چهل آزمودنی به مدت یک ماه دارو را به طور روزانه مصرف کردند. نتایج همچنان بود که انتظار می‌رفت: آزمودنی‌های طبیعی به عوارض جانبی ناخوشایندی دچار شدند که البته به هیچ‌وجه، جدی نبود. بیماران سرطانی نیز علایم حیرت‌انگیزی از بهبود را نشان دادند.

در اول مارس 1966، دوره‌ی یک‌ماهه‌ی مصرف دارو از سوی این چهل نفر به پایان رسید. ظرف شش ساعت پس از قطع دارو، همه‌ی آن‌ها مردند!
این همان پیامدی بود که استون از آغاز، پیش‌بینی کرده بود. او خاطرنشان کرده بود که آدمی، در طول قرن‌ها ظهورش بر روی زمین، به نوعی مصونیت سازشی در برابر بیشتر جانداران میکروسکپی دست یافته است. بر روی پوستش، در هوای پیرامونش، در شش‌هایش، شکم و روده‌ها و حتی جریان خونش صدها ویروس و باکتری گوناگون یافت می‌شوند که بالقوه مرگبار و مهلک‌اند؛ ولی انسان در طول سالیان دراز؛ با آن‌ها سازش یافته؛ و فقط معدودی از آن‌ها هنوز می‌توانند او را به بیماری دچار سازند.

همه‌ی این‌ها نشانگر تعادلی دقیق میان انسان‌ و محیط پیرامونش است. اگر داروی جدیدی ارائه شود که همه‌ی باکتری‌ها را بکُشد، همان تعادلی که در طول سالیان دراز پدید آمده، بر هم می‌خورد؛ و کارکرد تکاملی قرن‌ها از حیات انسان بر روی این کره، همه بر باد خواهد رفت. و راهی برای پیدایش نوعی «اَبَرعفونت»، یعنی مشکل جانداران جدیدی که ناقل بیماری‌های جدیدند، گشوده واهد شد.
استون راست می‌گفت: هر چهل داوطلب از بیماری‌های ناشناخته و وحشتناکی که هیچ‌کس پیشتر ندیده بود، درگذشتند. بدن یکی از آنان، از سر تا به پا، دچار نوعی آماس شد، آماس داغ و متورمی که سرانجام به مرگ وی در اثر خفگی ناشی از اِدِم (نفوذ مایع سرم خون به فضای میان‌بافتی یا حفره‌های بدن) دستگاه تنفسی انجامید. دیگری قربانی جانداری شد که در عرض چند ساعت، بافت معده‌اش را خورد و از هم گسست. در سومی، نوعی ویروس مغزش را به صورت توده‌ای ژله‌ای مانند درآورد؛ و از این قبیل...

جنسن اجباراً از آزمایش‌های دیگری درباره‌ی این دارو صرف‌نظر کرد. دولت که فهمیده بود استون آن‌چه را روی داده، از قبل به درستی پیش‌بینی کرده بود، با پیشنهاد وی موافقت کرد و به شدت انجام هر گونه آزمایشی را با کالوسین ممنوع ساخت.



... در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که به تصورات‌شان زیادی اهمیت می‌دهند. قصه‌گو هستند و خاطرات خانوادگی بسیاری برای تعریف کردن دارند. حتی خاطرم هست که یکی برای آن‌که هیچ داستانی فراموش نشود، آن‌ها را می‌نوشت. اما همه درباره‌ی یک واقعیت ثابت، نظر ثابتی ندارند.

نزدیک‌ترین روایت به واقعیت را یکی از خاله‌ها دارد. او همه چیز را همینگوی‌وار می‌گوید؛ خشک، یخ و بدون استفاده از هیچ صفتی. حافظه‌ی خوبی دارد و دیالوگ‌ها را دقیق پشتِ هم می‌چیند. ولی طبیعی‌ست که به روایتش از همه بیشتر اعتراض می‌شود. حق هم دارند، من هم فکر می‌کنم بیان صِرف استخوان‌بندی یک داستان دست‌کمی از تحریف آن ندارد، مخصوصاً که فاقد جذابیت باشد.



شنبه 24 تیر 1396 :: 17:42 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با این فکر خودم را دلداری می‌دهم «من کارای بد می‌کنم تا مرتکب کارای بدتر نشم...»



نظریه‌ی پِیک Messenger Theory از سوی جان آر. سموئلز، یک مهندس ارتباطات، ارائه شده بود. او در سخنرانی‌اش در «پنجمین کنفرانس سالانه‌ی ارتباطات و فضانوردی» نظریاتی را پیرامون روش‌هایی که موجودات بیگانه‌ی کرّات دیگر ممکن است برای ارتباط با سایر فرهنگ‌ها بگزینند، عرضه نموده بود. او عقیده داشت که پیشرفته‌ترین راه‌کارها در فن‌آوری ارتباطاتِ زمینی ناکارآمد خواهد بود و فرهنگ‌های پیشرفته روش‌های بهتری می‌جویند.

او می‌گفت: «فرض کنید، مثلاً، فرهنگی بخواهد همه‌ی کیهان را از وجود خود آگاه سازد، یا مثلاً، بخواهد نوعی «میهمانی رسمی» در مقیاس کهکشانی ترتیب دهد و خود را به همسایگانش در کهکشان رسماً بشناساند، و اطلاعاتی یا نشانه‌هایی را مبنی بر وجود خود به هر سو گسیل کند. بهترین روش برای این کار چیست؟ پیام‌های رادیویی؟ نه، فکر نمی‌کنم. کاربرد امواج رادیویی بیش از اندازه کُند و گران است و خیلی زود میرا می‌شوند. حتی پیام‌های قوی در چند میلیارد کیلومتری ضعیف شده، قابل آشکارسازی نیستند.

امواج تلویزیونی حتی از این هم بدترند. پرتوهای نوری، حتی در صورت قابل استفاده بودن، فوق‌العاده گران تمام می‌شوند. حتی اگر کسی بتواند راهی برای منفجر ساختن ستاره‌ها بیابد؛ انفجار ستاره‌ای هم‌چون خورشید به عنوان نوعی پیام کیهانی، به راستی پرهزینه خواهد بود!

به جز هزینه، همه‌ی این روش‌ها به نوعی نقص سنتی گرفتارند که در مورد هر تابشی صادق است، یعنی کاهش قدرت در طول فاصله، یک لامپ الکتریکی ممکن است در فاصله‌ی سه متری کاملاً روشن به نظر برسد، یا امکان دارد در فاصله‌ی سی‌صد متری هنوز به اندازه کافی روشن دیده شود، یا حتی ممکن است از 15 کیلومتری دیده شود، ولی از 1.5 میلیون کیلومتری، کاملاً بی‌فروغ خواهد بود، زیرا انرژی تابشی بر حسب توان چهارم شعاع فاصله کاهش خواهد یافت. و این یک قانون ساده و تخلف‌ناپذیر فیزیک است.

خوب! از فیزیک برای ارسال پیام‌ها استفاده نکنید، بلکه زیست‌شناسی را به کار ببرید! شما نظام ارتباطی کارآمدی پدید می‌آورید که نه تنها در فواصل دور دچار نقص و کاستی نمی‌گردد، بلکه در فاصله‌ی 1.5 میلیون کیلومتری از مبدأش، تقریباً همان قدرت نخست خود را دارا است.

کوتاه سخن این‌که جانداری را طراحی می‌کنید که پیام‌تان را انتقال دهد، نوعی پِیک زیستی. این جاندار خود‌نسخه‌بردار، ارزان با قابلیت تکثیر فوق‌العاده زیاد خواهد بود. با چند دلار می‌توانید میلیون‌ها از آن را تکثیر کرده، به هر سوی فضا گسیل دارید. این‌ها ریزجانداران مقاومی‌اند که در شراط دشوار و غیرقابل تحمل فضا می‌توانند رشد و تکثیر کنند. ظرف چند سال، تعداد بی‌شماری از آن‌ها در کهکشان وجود خواهند داشت، که به هر سو حرکت می‌کنند و انتظار می‌کشند که با نوعی دیگر از حیات تماس پیدا کنند.

و چه هنگام چنین چیزی پیش می‌آید؟ هنگامی که هر جاندار واحد توان بالقوه‌ای برای رشد و تبدیل به اندام یا جاندار کاملی دارا باشد و به محض برخورد با حیات با سازوکار ارتباطاتی کاملی شروع به رشد کند. این فرآیند هم‌چون انتشار میلیاردها سلول مغزی است که هر یک از آن‌ها بتوانند در شرایط مناسب دوباره به مغز کاملی تبدیل شود این مغز نورس به صورتی با آن فرهنگ و تمدن جدید ارتباط برقرار می‌سازد؛ و آن را از وجود دیگران آگاه می‌کند و شیوه‌های تماس با آن را معلوم می‌دارد.»



ما با خیال زنده‌ایم. به همین دل‌خوش‌کُنک‌های ساده، به همین گریزهای کوچک خوشبختی. واقعیت همان خط صاف تکراری همیشگی‌ست که فقط راه برگشت ندارد و با همین برگ برنده یک عمر مشغول‌مان می‌کند. اما خیال، پرواز است. ما با خیال جهان را وسیع می‌کنیم. جهان را قابل تحمل می‌کنیم.



سه‌شنبه 6 تیر 1396 :: 09:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«مردم یه موقع با قصه از روزمرگی زندگی واقعی فرار می‌کردن بعد زندگی واقعی یه راه خوب برای کشتن قصه پیدا کرد... اختراع داستان. رزمرگی زندگیِ وارد قصه شد و اسمش شد داستان. قصه‌ها کم‌کم مُردن...»



انجام آزمایش بر روی پستانداران عالی بر این نظریه مبتنی است که این جانوران از نظر زیست‌شناختی به انسان نزدیک‌ترند. در دهه‌ی 1950 چندین آزمایشگاه به آزمایش‌هایی حتی بر روی گوریل‌ها دست زدند. این آزمایش‌ها با همه‌ی دشواری‌ها و هزینه‌های فراوان‌شان تنها بدین منظور صورت پذیرفتند که این حیوانات در ظاهر بیشترین شباهت را به انسان داشتند. ولی تا 1960 معلوم شد که در میان میمون‌ها، شامپانزه از نظر زیست‌شیمیایی از گوریل به انسان شبیه‌تر است.

انتخاب حیوانات آزمایشگاهی بر مبنای شباهت به انسان غالباً شگفت‌انگیز است؛ مثلاً خوکچه هندی برای پژوهش‌های ایمنی‌شناسی و سرطان مورد آزمایش قرار می‌گیرد، چه واکنش‌هایش به واکنش‌های انسانی شبیه است، در حالی که برای پژوهش درباره‌ی دستگاه گردش خون و قلب از خوک به عنوان شبیه‌ترین جاندار به انسان استفاده می‌شود.



زمانی که در همشهری کار می‌کردم برنامه‌ای به من دادند که باید تنها می‌رفتم، در واقع خبرنگار مصاحبه‌اش را کرده بود ولی عکسی از آن فرد نداشتیم. باید به دانشکده فلسفه می‌رفتم. به گمانم دانشگاه تهران بود. روی برگه اسم مصاحبه‌شونده را بزرگ نوشته بودند. درست یادم نیست، دکتر دیانی یا دینانی. فیلسوف بود. بعدها وقتی کتاب سال را برنده شد اسم و رسمی به هم زد. شاید هم همان موقع آدم معروفی بود و من نمی‌شناختمش. اما هنوز که هنوز است باقافیه و بی‌قافیه توی تلویزیون می‌بینمش.

یک‌ربعی در دفترش منتظر ماندم تا کلاسش تمام شود. کتش را روی دست انداخته بود و می‌آمد. موهای به‌هم‌ریخته‌ای داشت. ساده‌پوش بود و البته آشفته، عین فیلسوف‌ها. وقتی رسید دستی به موهایش کشید، کتی را که درآورده بود دوباره پوشید، پشت میزش نشست و گفت: جوری بگیر که جوان‌تر باشم.
اصلاً توقع شنیدن این حرف را از یک فیلسوف نداشتم.

گفتم: ببخشید استاد، شما فلسفه تدریس می‌کنید؟
گفت: بله.
سری تکان دادم و مشغول آماده کردن دوربین شدم. مرد باهوشی بود. کنایه‌ام را گرفت.
گفت: چه طور مگه؟
دوربین را برداشتم و گفتم: همین طوری پرسیدم.
گفت: بگو پسرم، راحت باش.
گفتم: به نظرم تا حالا دیگه باید با این مساله کنار می‌اومدید.
سکوت بدی شد. شروع کردم به عکاسی و دیگر حرفی بین‌مان رد و بدل نشد. فقط موقع رفتن گفت: شوخی کردم.

...

گاهی فکر می‌کنم بعضی حرف‌ها کلاً نباید شنیده شود. انگار وقتی بیان نمی‌شود یک ماهیت دارد و وقتی شنیده می‌شود ماهیتش عوض می‌شود. از یک حالت پنهانی به یک وضعیت آشکار تغییر موضع می‌دهد و ناگهان همه چیزش عوض می‌شود.

شاید مشکل استاد، جدا از همه‌ی فکر و خیال‌های فلسفی‌اش، همین بود. شاید نباید حقیقتی گفته می‌شد. هر دو می‌دانستیم باید چه کاری انجام دهیم و کاملاً به موقعیت خودمان آگاه بودیم. بیان کردن حرفی هر چند به شوخی، تمام معادلات معمول را به هم زده بود. مشکل همین بود، بر زبان آوردن حرفی که نباید شنیده می‌شد.



سه‌شنبه 30 خرداد 1396 :: 22:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
هنگامی که حضرت سلیمان به اذن خدا بر همه‌ی شیاطین مسلط شد، شریرترین آن‌ها را در بُعدی از زمان زندانی کرد تا هرگز نتوانند به این بعد برگردند، اجنه‌ای که اکنون بر زمین بر جا مانده‌اند از سلاله‌ی جن‌های مطیع و خداپرست بودند که به مرور زمان طاغی شدند و گذشته را فراموش کردند و شیطان را معبود قرار دادند.

آصف برخیا وزیر عالم حضرت سلیمان برای دروازه‌ی سلیمان – زندان زمان – هفت قفل طراحی کرد با کلیدهای جداگانه که برای بازگشایی باید هر هفت قفل کنار هم قرار می‌گرفت و کسی با خصوصیاتی خاص قربانی می‌شد تا ترکیب قفل‌ها دروازه را باز کند.



شنبه 27 خرداد 1396 :: 09:12 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«هر رابطه‌ی جدیدی که شروع می‌کنی، فکر می‌کنی این یکی یه‌ کم از مردهای دیگه بهتره، اما یه کم می‌گذره می‌بینی اشتباه کردی... آخر به این نتیجه می‌رسی که مردها عین همن. خدا فقط برای این قیافه‌هاشون رو متفاوت خلق  کرده که زن‌ها بتونن اون‌ها رو از هم تشخیص بدن.»
شانه‌ای بالا می‌اندازم؛ «مرد ایده‌آل زن‌ها باید قهرمان باشه. عصر قهرمان‌ها هم خیلی وقته سر اومده، البته قهرمان‌هایی که بخوان فقط واسه یه زن قهرمان باشن.»
«یعنی دنبال عشق افلاطونی می‌گردی؟»
«ای بابا، عشق افلاطونی که الکیه... هیشکی برای عشق افلاطونی یه رابطه رو شروع نمی‌کنه، ازدواج نمی‌کنه.»
«اگه این جوری فکر کنی کل قضیه می‌شه واسه یه چیز.»
«بستگی داره طرفت چیز رو به چشم چاشنی ببینه یا غذای اصلی؟»



چهارشنبه 24 خرداد 1396 :: 07:56 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
فضانوردان در سفرهای فضایی به دلایل مشخص و بدیهی، لباس مخصوص می‌پوشند.
چرا بیگانگان فضایی که در فیلم‌های علمی‌تخیلی به زمین می‌آیند لباس خاصی ندارند؟



... مسأله بدبینی همیشگی‌اش نیز که هیچ‌گاه او را رها نمی‌کرد... زمانی گفته بود: «در مجلس عروسی‌ام همه‌ی آن‌چه فکر مرا به خود سرگرم ساخته بود، این موضوع بود که نفقه‌ای که همسرم به موجب رأی دادگاه هنگام طلاق از من مطالبه خواهد کرد، چه اندازه خواهد بود!»



جمعه 19 خرداد 1396 :: 05:49 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کلمه «پریشان» را در غزلیات سعدی جست‌وجو کردم. غالباً به معنای «آشفته» و بیشتر به شکل صفت همراه کلمه «زلف» استفاده شده بود. چیزی که نمی‌دانستم این بود که چهار جا به عنوان متضاد «مجموع» آمده بود، به معنای پراکنده.

«عیب‌جویانم حکایت پیش جانان گفته‌اند

من خود این پیدا همی‌گویم که پنهان گفته‌اند

پیش از این گویند کز عشقت پریشان‌ است حال
گر بگفتندی که مجموعم، پریشان گفته‌اند»

به خودم که باشد پریشان را این طور ترجمه می‌کنم: زیبایی در عین پراکندگی، آشفته‌ی دلربا.



روزهای آخر عمر پدربزرگم یک بار با هم تنها شدیم، در بیمارستان. من نوه‌ی مورد علاقه‌اش نبودم. معلوم نبود چرا دلِ خوشی از من نداشت. با این حال چه می‌خواست و چه نمی‌خواست، طبق وظیفه باید نصف روزی کنارش می‌ماندم، نصف دیگر روز را هم نوه‌ی دیگری می‌آمد. نود سالی داشت. تمام صورتش چروک بود، هرگز کسی را ندیده‌ام که تا این اندازه چروک داشته باشد. البته به نظر من فوق‌العاده زیبا بود ولی خب، خودش این طور فکر نمی‌کرد. شنوایی‌اش کامل نبود و کم و بیش فراموشی داشت. یک چیزهایی را کاملاً به یاد داشت و یک چیزهایی را که معمولاً به نفعش نبود، یا نمی‌شنید یا فراموش می‌کرد. اما همیشه ما را در این شک نگه می‌داشت که بازی در می‌آورد یا نه.

در جوانی معشوقه‌ای داشت و همه می‌دانستند ولی خودش هیچ‌وقت به داشتنش اعتراف نکرده بود. عموها گاهی در همین دوره‌ی فراموشی، به امید آن که چیزی از زیر زبانش بیرون بکشند، از معشوقه‌اش می‌پرسیدند ولی هیچ‌وقت مُقر نمی‌آمد، همیشه منکر می‌شد.
دکتر منع کرده بود سیگار بکشد. از من سیگار خواست. اما مرا علی صدا کرد. تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. علی نوه‌ای بود که خیلی دوستش داشت. تازه فهمیدم حتی آدم‌ها را از هم تشخیص نمی‌دهد. سیگاری روشن کردم و دادم دستش.

یک‌دفعه و بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: این‌ها چی فکر کردن؟
گفتم: کیا؟
گفت: همین بچه‌ها.
به نظرم رسید هذیان می‌گوید. گفتم: درباره‌ی چی؟
پُکی به سیگارش زد و اسم معشوقه‌اش را آورد.
: درباره‌ی شهین.
وضعیت حساسی بود. نباید حرفی می‌زدم. همان طور ساکت ماندم تا هر طور که دوست دارد جریان را پیش ببرد.
گفت: یه چیزهایی رو آدم فراموش نمی‌کنه!
فکری کرد و گفت: می‌دونی چرا؟
گفتم: نه.
ناراحت شد. از علی انتظار نداشت. او باید بیشتر از این‌ حرف‌ها باهوش می‌بود. کمی فکر کرد.
گفت: البته حق داری، تو که سنّی نداری.
دلیل نفهمی علی جور شد.
پرسید: الان چند سالته؟
باید خودم را جای علی می‌گذاشتم.
حدودی گفتم: پونزده.
گفت: خیلی بچه‌ای، حق داری. الان دیگه مثل سابق نیست، قدیم همه رو زود زن می‌دادن.
بعد مکثی کرد و گفت: ببینم، زنت دادن؟
گفتم: نه.
نیشخندی زد؛ پُقی کرد و گفت: خودت با خودت، ها؟
و زد زیر خنده. خیلی خندید. تا به حال ندیده بودم آن قدر بخندد. لابه‌لای خنده‌اش گفت: خیلی بی‌عرضه‌ای.
آرام که گرفت سیگارش را زیر تخت تکاند و آهسته گفت: یه چیزهایی رو آدم فراموش نمی‌کنه!
پُک دیگری زد و گفت: می‌دونی چرا؟
حدس زدم چه اتفاقی می‌افتد، گاهی پیش می‌آمد. توی دایره‌ای گرفتار می‌شد که تا ابد می‌توانست ادامه‌اش بدهد. معمولاً با یک جمله‌ی مشابه شروع می‌شد. اگر می‌گفتم نه، به حتم همان سیکل قبلی را طی می‌کردیم.
پرسیدم: چرا؟
مدت زیادی ساکت ماند و بعد گفت: به خاطر این که همه چیزش پنهانیه.
توی چشمم خیره شد. انتظار را می‌شد از صورتش خواند ولی نمی‌دانستم منتظر چیست.
گفت: بگو چرا.
گفتم: چرا؟
گفت: به خاطر این که همه چیزش پنهانیه.

باز توی چشمم خیره شد. ترسیدم که شاید بیفتد توی دایره، توی تکرار، ولی رد کرد و گفت: به خاطر این که همیشه می‌ترسی بره. از همون اولش می‌دونی که می‌ره. هم تو می‌دونی و هم اون؛ ولی از ترس نبودنِ هم، مدت‌ها با هم می‌مونین.
آخرین توصیه‌اش به نوه‌ی عزیزش این بود: هیچ‌وقت نذار معشوقه‌ت لو بره.
گفت: باورت می‌شه، حتی هنوز عکسش رو دارم.

به حتم پنجاه سال یا شاید بیشتر از زمان عکس گذشته بود ولی هنوز آن را داشت، اما حتی بعد از مرگش کسی آن عکس را پیدا نکرد. عکس جایی بود که هیچ‌کس نباید حدس می‌زد. جایی در آن خانه رازی بود که هیچ وقت کشف نمی‌شد. رازی که اصلاً بعید نبود با کشف شدنش به تعداد عموهایم نیز اضافه شود.
انسان واقعاً موجود عجیبی‌ست، یکی در عالم فراموشی چیزهایی را حفظ می‌کند و یکی در عالم هوشیاری تمنای فراموشی. متأسفانه یا خوشبختانه هیچ فرمولی هم برای این زندگی کارساز نیست. و هر کسی مجبور است به روش خودش آن را تمام کند. یکی دائم از گذشته فرار می‌کند و دیگری فقط چسبیده به گذشته‌اش.



یکشنبه 14 خرداد 1396 :: 02:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ملائک هم مانند تمام مخلوقات خدا، فانی هستند و ترس را می‌فهمند. آن‌ها هم زندگی را دوست دارند و برای بقا می‌جنگند، اما به ندرت به ورطه‌ی گناه و مخالفت می‌افتند، همانند شیری که کم پیش می‌آید مانند کفتار لاشه‌خواری کند.






شنبه 13 خرداد 1396 :: 03:23 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
سیم‌کارت ایرانسلی را کف خیابان پیدا کردم. اندازه و رنگ و روی رفته‌اش نشان می‌داد که قدیمی است و از نسل اول سیم‌کارت‌ها. چون حدس می‌زدم تا حالا باطل شده دنبال صاحبش نگشتم.
سیم‌کارت را روی یک گوشی هم سن و سال خودش گذاشتم. طبق انتظار، سوزانده شده بود، ولی محتویات حافظه‌اش دست نخورده بود. ویدئوی زیر حاصل کنجکاوی در قسمت مخاطبین و پیام‌هاست.
البته اطلاعات درون آن هم مثل سیم‌کارت، قدیمی است. چون دیگر این روزها کسی پیامک نمی‌فرستد و شماره مخاطبین روی حافظه گوشی ذخیره می‌شود.
و حالا بازی با احتمالات:
1. صاحب سیم‌کارت، خانم است.
2. سرش شلوغ بوده است! (یا هنوز هم هست؟!)
3. شماره‌ی قبلی‌ها را پاک نمی‌کرده بلکه با اسمی که برازنده‌شان بوده نگه می‌داشته است. (حرومزاده احتمالاً پیچانده است، خر هم پا نداده است!)
4. ارزن اسم آدمه؟ مگه خوراک پرنده‌ها نبود؟!





چهارشنبه 10 خرداد 1396 :: 21:40 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«خودت به خودکشی اعتقاد داری؟»
«من همیشه می‌گم زندگی مثل تماشای فیلمه. اگه تا نصفش هیچ اتفاق خوبی نیفتاده بهتره پا شی بری بیرون. کسی هم نباید بابتش سرزنشت کنه.»
«البته ایراد اینه که یه راه‌حل دایمی واسه یه مشکل موقته...»



از: دانشگاه کالیفرنیا
     برکلی، کالیفرنیا
     دهم ژوئن، 1964

به: ریاست جمهوری ایالات متحده
     کاخ سفید
     شماره 1600، خیابان پنسیلوانیا
     واشینگتن، دی‌. سی.

ریاست محترم جمهور،
ملاحظات نظری اخیر نشان می‌دهد که احتمالاً روش‌های سَتَروَن‌سازی در مورد سفینه‌های فضایی بازگشتی برای تضمین مراجعت عاری از میکرب آن‌ها به جو این سیاره ناکافی است. پیامد این موضوع، ورود احتمالی و بالقوه‌ی جانداران بسیار مضر به شبکه اکولوژیک کنونی زمین خواهد بود.
ما بر این باوریم که فرآیند سترون‌سازی سفینه‌های بازگشتی و کپسول‌های فضایی حامل انسان هیچ‌گاه نمی‌تواند به طور کامل رضایت‌بخش باشد. محاسبات ما نشان می‌دهد که حتی اگر روش‌های سترون‌سازی در فضا بر روی چنین کپسول‌هایی اعمال شود، باز هم احتمال آلودگی به میزان یک در ده هزار، و شاید خیلی بیشتر، وجود خواهد داشت.این برآوردها بر اساس اَشکالِ سازمان‌یافته و شناخته‌شده‌ی حیات انجام گرفته و حال آن‌که ممکن است اشکال دیگر حیات در برابر روش‌های سترون‌سازی ما مقاوم باشند.
از این رو، قویّاً خواستار ایجاد امکاناتی برای رویارویی با اشکالی از حیات ماورای زمینی هستیم که ممکن است به طور ناخواسته به زمین برسند. در ایجاد چنین امکاناتی باید دو هدف مورد نظر قرار گیرند:
محدودسازی انتشار هر شکل از اشکال حیات ماورای زمینی و تأسیس آزمایشگاه‌هایی برای تحلیل و بررسی آن به منظور حفظ اشکال مختلف حیات زمینی از تأثیرات سوء آن.
پیشنهاد می‌کنیم که چنین امکاناتی در یکی از مناطق غیرمسکونی ایالات متحده برپا گردد. هم‌چنین توصیه می‌کنیم که تأسیسات مزبور در زیرِ زمین ساخته شود و مجهز به همه‌ی فنون شناخته‌ شده‌ی جداسازی (ایزولاسیون) باشد، و هم‌چنین به دلیل احتمال وقوع حالت اضطراری، لازم است در این تأسیسات نوعی ابزار هسته‌ای خودنابودساز تعبیه گردد.
تا جایی که می‌دانیم، هیچ شکلی از اشکال حیات در گرمای دو میلیون درجه‌ای حاصل از انفجار هسته‌ای نمی‌تواند باقی بماند.

با تقدیم خالصانه‌ترین احتمالات
جرمی استون، جان بلاک، سموئل هالدن، ترنس لیست، اندرو وایس



درست بعد از انقلاب، و درست در اوج گیرودارهای آن روزها، یک شب پدرم چمدان سنگین عکس‌هایش را از زیر تخت بیرون کشید و یک قیچی خواست. درِ چمدان را باز کرد و همه‌ی گذشته‌اش به‌روز شد.
سه نفری پشت میز نشسته بودند و چهار نفری هم عقب‌تر ایستاده. میز پُر از شیشه بود، پُر از استکان. پدرم آن وسط، بین آن‌هایی که ایستاده بودند، دستش را روی شانه‌ی دو نفری که کنارش بودند گذاشته بود. همه لبخند زده بودند و دو نفر که پدرم یکی از آن‌ها بود، از زور خنده غش کرده بودند.

قیچی کل میز را حذف کرد، سه نفری را که نشسته بودند، یکی از دست‌های پدرم به‌علاوه دو نفری که همان سمت بودند. از آن عکس، یک عکس دو نفره ماند.
تمام نشانه‌ها از بین رفت. تمام شب‌هایی که در کافه گذرانده بود فراموش شد. تمام میزهایی که پُر از بطری و استکان بود بریده شد. تمام دوستانی که بودن‌شان مزاحم بود قیچی شدند. همه‌ی بچه‌معروف‌ها یکی‌یکی حذف می‌شدند. دست خودش بریده می‌شد و دست کسی روی شانه‌اش می‌ماند. چند ساعت بعد چمدانِ سبک و بدون مشکلی داشت که با خیال راحت زیر تخت جا می‌گرفت. حرکت قاطعانه‌ای بود به سمت فراموشی.



   1      2       3       4       5       ...      35    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
فروردین 1397
اسفند 1396
آذر 1396
مهر 1396
شهریور 1396
مرداد 1396
تیر 1396
خرداد 1396
اردیبهشت 1396
فروردین 1396
اسفند 1395
دی 1395
شهریور 1395
تیر 1395
اردیبهشت 1395
فروردین 1395
اسفند 1394
دی 1394
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
مرداد 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
دی 1393
آذر 1393
آبان 1393
مهر 1393
شهریور 1393
مرداد 1393
تیر 1393
خرداد 1393
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387

آخرین مطالب
پیوندها

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 242910