X
تبلیغات
جشنامه
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
سه‌شنبه 7 بهمن 1393 :: 10:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
می‌خواد قشنگ‌ترین زن دنیا هم باشه، اگه شلخته باشه، مفت هم گرونه!



جمعه 26 دی 1393 :: 01:46 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• هنوز بالش به بغل می‌خوابی؟
•• ای آقا! دیگه گرمی و نرمی از بالش هم رفته، بد زمونه‌ای شده آقا!


خاطراتی از شاهرخ مسکوب

صفحات 186 و 187


شاهرخ عادت روزانه‌نویسی را از ایام جوانی داشت. هر جا می‌رفت همیشه‌ دفترچه‌ای همراه داشت و در هر فرصت چند خطی قلم می‌زد. در سال‌های‌ اخیر لرزش دست کار نوشتن را دشوار کرد. دفتر خاطرات را کنار گذاشت. سایر نوشته‌هایش را با کامپیوتر ماشین‌نویسی می‌کرد. آخرین دفترچه‌ای که‌ در اتاقش یافتم دو صفحه نوشته بیشتر نداشت، آن هم با دست لرزان.

صفحه‌ی اول مربوط به دارو درمانش بود، و سؤالاتی که ظاهراً می‌خواسته‌ از دکترش بکند و در صفحه‌ی دوم دفترچه فقط یک مصرع شعر درج شده بود، نوشته بود:

«عشق؛ داغی است که تا مرگ نیاید نرود»

شاهرخ روز سه‌شبه 23 فروردین ساعت سه‌ونیم بامداد در بیمارستان کوشن در پاریس درگذشت و پیکرش هفته‌ی بعد در تهران در قطعه‌ی هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد.




شنبه 20 دی 1393 :: 16:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
دم صبح بود. شب‌کاری تمام شده بود و منتظر بودم شیفت را تحویل روزکار بدهم. کنار پنجره ایستاده بودم و بیرون را نگاه می‌کردم. دو تا سگ آمدند کنار منبع آب زمینی. این‌جا سگ ولگرد، زیاد است. بی‌آزار هستند و خطری ندارند.
جفت بوندند، نر و ماده. با زبان زدن آبی که روی زمین جمع شده بود تشنگی‌شان را برطرف کردند. کمی بازیگوشی کردند و پشت سر هم راه افتادند که بروند.
ناگهان یکی‌شان ایستاد. یک پایش را هوا کرد، - بی‌ادبی نباشد – شاشید و رفت. بعدی که رسید متوجه شد. رد شد و ایستاد. پایش را که برد بالا گمان کردم این هم قصد قضای حاجت دارد، ولی شروع کرد به خاک ریختن روی کار قبلی.
در منطقه‌ی بی‌در و پیکری که هر بنی‌بشری هر چه دم دستش بوده و نخواسته، ریخته روی زمین، این پاکی از حیوانی که می‌گویند نجس است عجیب بود.


چهارشنبه 17 دی 1393 :: 09:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
خاطراتی از شاهرخ مسکوب
صفحه‌ی 180

شاهرخ پس از زندان با چند تن از دوستان اصفهانی شرکتی -شرکت‌ «گونیا»- تشکیل داده بودند. عصرها از اداره به دفتر آن‌ها می‌رفتم، گپ می‌زدیم‌ و چای و قهوه می‌خوردیم. شرکت رونقی نداشت، کسب و کار کساد بود. دستگاه‌های دولتی پول آن‌ها را نمی‌دادند، ندانم‌کاری شرکا هم مزید بر علت‌ شده بود. با این حال یکی از پیمان‌کاران رقیب که آن‌ها را موی دماغ خود می‌دید، شوخی جدی، یکی از دو سرکش‌ «گ‌» تابلو «گونیا» را تراشیده بود.
مدتی گذشت، یک روز به شاهرخ که مدیرعامل شرکت بود گفتم چرا تابلو را درست نمی‌کنید این مایه آبروریزی است. با حاضرجوابی همیشگی‌اش گفت‌ «چه مانع دارد، شاید به این وسیله کمی مشتری پیدا کنیم، و عدو شود سبب خیر...»


دوشنبه 15 دی 1393 :: 11:21 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بدترین شکنجه‌ی بعضی‌ها، دیدن خوش‌بختی دیگران است.



خاطراتی از شاهرخ مسکوب
صفحه‌ی 176

شاهرخ پس از چندی کادر حزب توده و مسئول تشکیلات فارس شده بود و من‌ در مرخصی تابستان برای دیدن او سفری به شیراز رفتم. روز دوم یا سوم گفت‌ باید برای کارهای تشکیلاتی‌اش به بوشهر برود. گفتم من هم می‌آیم چون بوشهر را ندیده‌ام.
تنها وسیله‌ی رفت و آمد به بوشهر کامیون‌های نفتکش بود و با یکی‌ از این‌ها راه افتادیم. وقتی طول مسیر و پیچ و خم و گردنه‌های صعب‌العبور راه‌ را دیدم از تصمیم خود پشیمان شدم ولی دیگر دیر بود و چاره‌ای جز ادامه‌ی سفر نبود.
در بوشهر معلوم شد شهر جایی دیدنی جز کنار دریا ندارد و در کنار هم گرما بیداد می‌کرد. ما در خانه‌ی رفیق حزبی کارگری وارد شده بودیم‌ که نه کولر داشت نه حتی بادبزن، و در دمای نفس‌گیر و «شرجی‌» چسبناک هوا روز و شب عرق می‌ریختیم. شاهرخ سرگرم رتق و فتق امور بود و من هم‌ می‌کوشیدم کتابی بخوانم. بسیار سخت گذشت.


پنج‌شنبه 11 دی 1393 :: 00:20 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

مخاطب خاص بهتر است وقت خواب، ژاکتی را که تازه خریده، بپوشد.

هم خودش گرم می‌شود هم کسی که بغلش کرده.



سه‌شنبه 9 دی 1393 :: 02:34 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

خاطراتی از شاهرخ مسکوب

صفحات 173 و 174


روزی پنج تومان کرایه اتاق می‌دادیم و روزی چهار پنج تومان هم خورد و خوراک‌مان می‌شد و این کمرشکن بود. پس راه افتادیم در کوچه‌های اطراف‌ دانشگاه به دنبال یک اتاق و پس از مدتی سرگردانی سرانجام در منزل یک مادام‌ آشوری، به ماهی پنجاه تومان کرایه، رحل اقامت افکندیم.

رختخواب و مختصر اثاثیه‌ای از اصفهان با خود برده بودیم، رختخواب‌ها را کف اتاق گوش تا گوش‌ پهن کردیم و در یک سال و چند ماهی که آن‌جا بودیم این‌ها هم‌چنان کف اتاق‌ گسترده بود! اتاق، میز و صندلی نداشت، روی دوشک‌ها تکیه به دیوار می‌نشستیم و می‌خواندیم و احیاناً می‌نوشتیم.

مادام صاحب‌خانه خود در طبقه‌ی بالا می‌زیست. در کنار اتاق ما خانواده‌ای ارمنی، مادر و پسر و دختری، به سر می‌بردند. این دو اتاق را، که گویا مهمانخانه و ناهارخوری خانه بود، دری‌ سرتاسری با پنجره‌های شیشه‌ای و پرده‌ِی توری از هم جدا می‌کرد.

دختر همسایه‌ هم‌سن و سال ما اما بی‌بهره از وجاهت بود، هر چند در چشم ما حوری بهشتی می‌نمود. گرامافونی داشت با سه تا صفحه: لکومپارسیتا، لمنتوگیتانو و نینا. نام‌ دخترک همسایه از قضا، نینا بود. دختر وقت و بی‌وقت این سه صفحه را می‌نواخت.

به محض آن‌که صدای نغمه‌ی نینا برمی‌خاست شاهرخ مثل فنر از جا می‌جست، شق‌ورق می‌ایستاد، دو دستش را بالا می‌آورد، ژست‌«دانس‌» به‌ خودش می‌گرفت و در طول و عرض اتاق شلنگ برمی‌داشت و ضمن ترقّص با وجناتی مضحک هم‌نوای صفحه‌ی گرامافون بلند بلند می‌خواند نینا!... نینا! و گاه هم مرا به زور بلند می‌کرد، دست در کمرم می‌انداخت و با قیافه‌ی جدی به‌ رقص می‌پرداخت.

سال‌ها بعد در یک مجلس مهمانی خانم میانه‌سالی سراغ من آمد، سلام‌ کرد و گفت مرا می‌شناسید؟ نمی‌شناختم. گفت من نینا هستم. معلوم شد در تمام آن روز و شب‌ها، دختر گوشه‌ی پرده‌ی توری را کنار می‌زده و رقص و دلقکی‌ شاهرخ را تماشا می‌کرده، گفت من عاشق دوست‌تان هستم، او حالا کجاست؟ گفتم‌ خانم دیگر نجیب و سربه‌زیر شده، به درد نمی‌خورد.



شنبه 6 دی 1393 :: 23:25 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• اگه یه روزی من بمیرم، می‌ری زن بگیری؟
•• آره، خوب جوونم و هنوز خیلی جا دارم...
• خیلی بدی! چرا نمی‌گی نه؟!

• اگه یه روزی من بمیرم، می‌ری زن بگیری؟
•• نه، تا آخر عمرم عزادارت می‌مونم.
• خیلی بدی! مگه بعد مرگ من دوست داری هنوز زنده بمونی؟!

• اگه یه روزی من بمیرم، می‌ری زن بگیری؟
•• نه، اون روز، روز مرگ منه. بدون تو نمی‌تونم زنده بمونم.
• خیلی بدی! مگه انتظار داری من بمیرم؟!

• اگه یه روزی من بمیرم، می‌ری زن بگیری؟
•• خدا نکنه، زبونت رو گاز بگیر.
• دوسِت دارم عزیزم.


جامعه‌ی باز و دشمنان آن
صفحه‌ی 59

مسأله‌ِی مهم به نظر پوپر -برخلاف نظر افلاطون و بسیاری از فلاسفه‌ی قدیم- این نیست‌ که «چه کس باید حکومت کند؟» بلکه آن است که «چه‌گونه می‌توان سوء حکومت را به حداقل رسانید و از بدبختی‌ها کاست؟» به عقیده‌ی پوپر «در تاریخ جهان، کمتر حاکمی‌ توان یافت که از لحاظ قدرت اخلاقی و عقلی، از حد یک انسان متوسط بالاتر بوده باشد، و اغلب آنان پایین‌تر از یک انسان متوسط‌الحال بوده‌اند.» بنابراین اساسی‌ترین شرط جامعه‌ی آزاد آن است که بتوان کسانی را که قدرت در دست دارند، بدون قهر و خشونت و خونریزی، مثلاً از طریق انتخابات عمومی برکنار کرد.

پوپر دموکراسی را تنها انتخاب‌ حکومت به وسیله‌ی اکثریت نمی‌داند و از قول افلاطون می‌پرسد: «اگر اراده‌ی مردم بر این‌ تعلق گیرد که خود حکومت نکنند و بر این تعلق گیرد که یک مستبد حکومت کند، چه‌ می‌شود؟» و می‌افزاید «وقوع این قضیه غیرمحتمل نیست، سهل است، بارها به وقوع‌ پیوسته است، و هر بار... هواداران دموکراسی... به تنگناهای فکری دچار آمده‌اند.»
چون از سویی با حکومت استبدادی مخالفند و از سوی دیگر به اصل حاکمیت اکثریت‌ معتقد و اکثریت اینک با تصمیم خود حکومت خودکامه را برگزیده است...


سه‌شنبه 2 دی 1393 :: 03:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
صفحه‌ی 30
اجماع ادبی درباره کیفیت ترجمه به طور کلی بدبینانه است. مدت‌ها پیش در قرن هفدهم، نویسنده انگلیسی جیمز هاول گفت بعضی برآنند که ترجمه «بی‌شباهت... به روی وارونه فرشینه ترکی» نیست.

در قرن نوزدهم جورج بارو یا اندوه اظهار نظر کرد که «ترجمه در بهترین حال یک بازتاب است». احساس مشابهی لابد به شاعر ترک احمد هاشم دست داد که وقتی از او پرسیدند جوهر شعر چیست، گفت «آن‌که در ترجمه از دست می‌رود». فرانسوی شوخ‌طبعی ترجمه‌ها را به زن‌ها تشبیه می‌کند: «بعضی زیبایند، بعضی وفادار، کمتر هر دو صفت را دارند». یک عبارت کلاسیک ایتالیایی لبّ مطلب را گفته است: «
traduttore traditore»
«مترجم، خائن»



دوشنبه 1 دی 1393 :: 13:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
زمستان که می‌شود دخترهای دانشجو، قشنگ‌تر می‌شوند با آن شال‌ها و بافت‌ها و کاپشن‌های رنگارنگ جورواجور خوشگل.


پنج‌شنبه 27 آذر 1393 :: 17:54 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «مترجمان، خائنان»
نوشته‌ی «حسن کامشاد»
نشر «نی»

تاریخچه‌ی ترجمه
صفحات 11و 12
یکی از نخستین روایت‌هایی که از ارتباط‌های سیاسی قرون وسطی به دست ما رسیده از وقایع‌نگاری عرب به نام اوحدی است: می‌نویسد که شاهزاده خانمی اروپایی، برثا دختر لوثر ملکه فرنجه [فرنگستان‌] و سرزمین‌های تحت‌الحمایه، در سال 293 هجری (906 میلادی) هدیه و نامه‌ای برای المکتفی بالله خلیفه عباسی فرستاد. پیام دیگری هم در مراسلات بود، که در نامه نیامده بود، و خطاب به شخص خلیفه بود. به گفته مورخ عرب، نامه بر پارچه ابریشم سفید نوشته شده بود «به خطی شبیه خط یونانی اما سرراست‌تر» (لابد خط لاتین بود، ملکه‌ای از ایتالیا حتما به لاتینی می‌نویسد). اوحدی می‌گوید پیام درخواست ازدواج و دوستی با خلیفه بود-که غریب می‌نماید، و چه بسا که در ترجمه خطایی روی داده باشد.

پیام لاتینی را چه‌گونه می‌خواندند؟ در بغداد قرن دهم کجا کسی پیدا می‌شد که بتواند لاتین بخواند؟ به گفته اوحدی همه جا دنبال چنین کسی گشتند، و بالاخره در دکه پارچه‌فروشی، غلامی فرنگی یافتند که می‌توانست «نوشته آن قوم را بخواند». وی را به حضور خلیفه بردند و او نامه را از لاتینی به یونانی ترجمه کرد. سپس سراغ حنین ابن اسحاق مترجم نامدار متون علمی رفتند و اسحق آن را از یونانی به عربی برگرداند.


دوشنبه 24 آذر 1393 :: 18:32 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
به کوتاهی حرف‌های قبل قهر...



شنبه 22 آذر 1393 :: 00:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پیام آمده بود:
«بیش‌ترین دروغی که تا حالا گفتم، این است: خوبم.»
بامعنا بود. به فکرم برد.
چون معمولاً اهل تعارف نیستم این سوال را با «قربانت، تو چه‌طوری؟» جواب می‌دهم. اما...
پرتیراژترین دروغ من کدومه؟ آهان، یادم اومد:
«دوسِت دارم!»



دوشنبه 17 آذر 1393 :: 23:53 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بهتر آن که از قهرت بترسند تا از خشمت.



جمعه 14 آذر 1393 :: 14:15 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
قبلاً درباره‌ی بلندگوی دبیرستان دخترانه روبه‌روی خانه‌مان گفته بودم. هم‌آن که احساس تکلیف می‌کرد در مراسم و مناسبت‌ها، از هم‌سایه‌ها آزمون شنوایی‌سنجی بگیرد.
شکر خدا حالا که محرّم است و به دستگاه امام حسین نمی‌شود گفت بالای چشمت ابروست. وقتی عرق‌خورها صف اول زنجیر می‌زنند استبعادی ندارد که خانم مدیر، پیچ صدای بلندگویش را تا ته زیاد کند.
موسیقی نوحه‌ای که پخش می‌شد آشنا بود. توی خانه دراز کشیده بودم. سرم را از روی بالش بلند کردم تا بهتر بشنوم.
از این نوحه‌های امروزی مداح‌های تازه به دوران رسیده بود.
بله، جناب مداح روی ملودی ترانه‌ی معروف «دَ َ َ َ َریا اولین عشق مرا بُـُـُـُـُردی» یک شعری شبیه این گذاشته بود:
«سَـَـَـَـَـقّا آخرین مشک مرا بُـُـُـُـُردی!»
یاللعجب! اگر شمای نابوشهری با این سبک نوحه‌ها حال می‌کنید به خودتان ربط دارد ولی ما چرا؟ ما که دست‌مان پر از ریتم و شعر و ملودی‌ست چرا؟ برای ما که «بخشو» و «ناخدا» و «گراشی» داریم قباحت دارد بلندگوی محرم‌جلسی‌ها شویم!


دوشنبه 10 آذر 1393 :: 01:05 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
دوستان خوبم، «محسن» و «مرضیه» عزیز
از هم‌آن وقتی که مهمان این وبلاگ شدید و با کامنت گذاشتن، بر من، منّت گذاشتید، آی‌پی یک‌سان هر دوی شما برایم جالب بود، حتی وقتی از فـ ـیـ ـلـ ـترشکن استفاده می‌کنید.
دو حدس می‌زنم:
یا هر دو، یک نفر هستید.
یا هر دو، همکارید که از یک کامپیوتر استفاده می‌کنید.
ولی وقتی آخرین بار، آخر شب نظر نوشتید حدس سوم را زدم که هم‌خانه‌اید.
علی ای حال، لطف کنید و بنده را از بند جهالت برهانید!



جمعه 7 آذر 1393 :: 11:33 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
آخر کلاس نشستن هم آدم را از ننگ هم‌نشینی با خرخون‌در‌س‌خون‌های کلاس می‌رهاند و هم موقعیت دیده‌‌بانی اعطاء می‌نماید.
خودنمایانه و منت‌گذارنده‌اش هم می‌شود این که وقتی بلندقدی، مثل بچه‌ی آدم بنشین آخر کلاس و مزاحم جلویی‌ها نشو. چند نفر اهل بخیه هم کنارت که بنشینند تحمل درس نچسبی مثل ارزیابی شبکه‌های کامپیوتری که آسان است.
اوووف، اینو، چه اسبی، قدوبالاشو، اونو، چه گونه‌های برجسته‌ای، بوتاکس کرده یعنی؟ دماغش عمله ولی چشای درشت قشنگی داره، ورودی ماست؟ کلاس قبلی نبودش...
به مساله‌ای که استاد پای تخته حل می‌کرد اشکال گرفت که به جای فلان متغیر باید بهمان می‌نوشت و استاد پاپیچ شد که چرا؟ طفلک به من‌من افتاد و دنبال حرفش را نگرفت. پایش را روی پایش گذاشته بود، جزوه هم برنمی‌نوشت.
سوال دوست بغل‌دستی‌ش رو پرسید. روش نمی‌شده طفلک... چه صدای نازی هم داره!
... اه‌ اه‌ اه، حالم به هم می‌خوره از این دخترهایی که واسه دو نمره‌ی
مساله حل‌کنی، بدو بدو پای تخته‌اند. دانشجو باید فقط برای حضور و غیاب بره کلاس. نمره هم باید مردونه باشه، باید شونزده باشه! (چی؟ بغل‌دستی می‌فرمایند باید چهارده باشه)
این رعنای جلویی هم هی می‌ره بیرون و برمی‌گرده، یا دست‌شویی یا جواب دادن موبایلش یا شاید سوزوندن دل ما.
باور می‌کنید دوست سینه‌سوخته‌ای که نه همشهری ماست و نه هم‌دانشگاهی، این همه راه بکوبد و بیاید تا در فاصله استراحت قبل کلاس آخر، یقه‌ام را بگیرد که: کو؟ خوشگلاتون کو؟
و من هم مثل شاگرد مغازه‌ای که دخل را تحویل اوستا بدهد بگویم: فقط دو تا. این‌ها رو که جلوی در وایسادن می‌بینی؟ سمت چپی. دومی هم این‌ها، داره از ته راهرو می آد!
ژست فمینیست و این‌ها نگیرید که سـ ـکـ ـسـ ـیـ ـسـ ـم و هیز و نظرباز و ایششش و واقعاً که. اعتراض راه به جایی نمی‌برد. فحش هم ندهید، ما بی‌شماریم!



دوشنبه 3 آذر 1393 :: 09:39 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گفته بودم که پرسپولیس وقتی آروم می‌شه که سه تا علی (پروین، دایی و کریمی) توش نباشند. یادتونه؟
شهرآورد دیروز رو هم که دیدید، بفرمایید تحویل بگیرید.



یکشنبه 2 آذر 1393 :: 11:18 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در اینترنت، خیلی درباره‌ی وایبر می‌خوانم. درباره‌ی گروه‌های وایبری، جوک وایبری، صدای زنگ وایبر، وایبر وارده، منبع: وایبر، ملت سرشون تو وایبرشونه و الخ.
از خودم می‌پرسم که این وایبر و گروه‌های وایبری چیست؟ اشتباه نشود، نرم‌افزار وایبر را دارم و بهتر بگویم همه داریم ولی استفاده نمی‌کنیم. منظور از همه، اطرافیان و دور و بری‌هاست. و این که استفاده نمی‌کنیم یعنی کسی استفاده نمی‌کند، کسی چیزی توی وایبر نمی‌فرستند تا ما هم جوابش بدهیم و یا آن را برای کسی در وایبر فوروارد کنیم. کسی توی وایبر نیست.
نرم‌افزار محبوب ما واتس‌آپ است. همه عضو واتس‌آپ و گروه‌هایش هستیم. در زادگاه و محل تحصیل و محل کارم که به ترتیب ابتدا و میانه و انتهای استان بوشهر هست، هر که را می‌شناسم واتس‌آپی‌ست.
حتی هم‌کلاسی‌های دانشگاهی‌ام که طیف متنوعی از شیراز و اهواز و یاسوج هستند برای درس‌ها، در واتس‌آپ گروه درست کرده‌اند.
جغرافیایی که نگاه می‌کنم می‌بینم در جنوب (از شیراز به پایین) همه سبزند تا آبی. ولی به دنیای مجازی که قدم می‌گذارم همه جا صحبت از وایبر است.
چرا؟ نمی‌ دانم. با وجود این‌که وایبر تماس رایگان دارد و تنوع استیکر، باز هم رجوع به واتس‌آپ است.
شاید به این دلیل که در شهرهای کوچک، مردم هم‌دیگر را راحت‌تر می‌بینند و نیاز به معاشرت‌شان به صورت رودررو برطرف می‌شود احتیاجی به تماس رایگان وایبر نمی‌بینند مضاف این‌که اینترنت همراه سریع هم می‌خواهد که فعلاً کمتر کسی دارد.

پی‌نوشت: تا چند روز پیش یکی از آرزوهایم این بود که عضو یک گروه وایبری باشم و جوک وایبری بخوانم بیینم چی هست اصلاً! که به لطف یک دوست قدیمی برآورده شد.



سه‌شنبه 27 آبان 1393 :: 23:14 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پیش‌نوشت: آیدین سیارسریع در توییترش نوشته که این روزها همه در فیس‌بوک دارند با «من، مرتضی پاشایی رو نمی‌شناختم ولی...» جمله می‌سازند. من هم خیلی زور زدم که متنم را با این جمله شروع نکنم.

جوان‌مرگی مرتضی پاشایی شباهت‌هایی دارد با جوان‌مرگی داریوش رفیعی. رفیعی در 31 سالگی مرد. در زمان حیات و جوانی‌اش معروف بود و ترانه‌های هیتی داشت که تا الان هم داغ هستند و مرتب بازخوانی می‌شوند مثل زهره و گلنار و شب انتظار. در اوج شهرت مُرد و مرگ نابه‌هنگامش، ماندگارش کرد. شعله شهرتش نه تنها فروکش نکرده که به طور تصاعدی صعود هم کرده. مانند پاشایی که همین سرنوشت را برای او پیش‌بینی می‌کنم.
البته رفیعی، یک‌باره مُرد. اواخر عمر معتاد شده بود ولی آن‌که او را از پا درآورد، کزاز بود. بر خلاف پاشایی که همه به تقریب می‌دانستند رفتنی‌ست. ‌و آمادهِ‌ی شنیدن خبر بد نهایی بودند.
مرگ داریوش در زمستانی برفی بود. کلی سروصدا کرد و تشییع جنازه‌اش شلوغ شد. می‌گویند ظهیرالدوله جای سوزن انداختن نبود. کسی به درختی تکیه داده بود و «رخت‌خواب مرا مستانه بنداز» را به آواز حزین می‌خواند. و نگاه کنید به این تشییع خودجوش و «دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی».
داریوش رفیعی، محسود همکاران هم‌دوره‌اش بود که بعدها یلان عرصه موسیقی ایران شدند. آن‌ها او را با آن صدای گرفته و ناپخته، حتی خواننده نمی‌دانستند. کسی که در نهایت تصنیف‌خوان بود تا آوازه‌خوان. ولی خوب، این که چه کسی در دل مردم بنشیند یا نه قاعده‌بردار نیست و خودشان تصمیم می‌گیرند چه کسی را دوست داشته باشند نه من و آن‌های خودروشن‌فکربین.
و می‌ماند یک نکته. خلاف کسانی که حضور مردم گیج‌شان کرده و تحلیل روی تحلیل می‌نویسند و تفسیر می‌کنند، عقیده دارم که چون‌این جمعیتی را قبل‌ترها باید می‌دیدیم. مثلاً در وفات خسرو شکیبایی.
بعد از این که حصار دنیای اطلاعات خلاف میل قدرت مستقر برداشته شد و سیل جریان آزاد اطلاعات سر ما آوار شد، جامعه‌ی ما به سرعت به سوی هم‌مانندی جامعه جهانی مقتدر رفت. شبیه‌شدن لباس و علایق و دیدنی‌ها (مثل فیلم) و شنیدنی‌ها (مثل موسیقی) و رفتار (سبک زندگی) و گفتار (این همه لغت انگلیسی و حتی جمله‌سازی با گرامر انگلیسی و کثرت استعمال فعل داشتن) و پندار (مثل تفکر اصالت سرمایه و سودجویی و این مشکل خودته) و دست آخر واردات مراسم (مثل هالووین) که اگر خوب نگاه کنیم جشن تولد هم مراسمی‌ست آن‌جایی. در مقام قضاوت نیستم و تنها شرح واقعه می‌گویم.
در این سال‌های پرشتاب، چه بسیار سلبریتی‌های بین‌المللی که مردند و چه بسیار مراسم سوگواری و بزرگ‌داشت و تدفین دیدیم. شمع روشن کردن به یاد متوفا در سراسر دنیا و دسته گل گذاشتن جلوی سفارت متبوعه‌ی تازه درگذشته.
و من تعجب می‌کردم که چرا ما در فرآیند مرگ عامه‌پسندهای‌مان این‌ها را شبیه‌سازی نمی‌کنیم. تا این‌که به کمک جمع‌سازی شبکه‌های اجتماعی مجازی و صد البته غیرسیاسی بودن مرحوم پاشایی و حساس نبودن حکومت به وی، این قدم نیز برداشته شد.



جمعه 23 آبان 1393 :: 13:55 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با این که می‌دانم یک گریه‌ی زنانه پیش یک مرد، درصدی از اغراق دارد و هدف‌دار است،
ولی باز هم گول می‌خورم و خر می‌شوم.
امان از تیر آخر کارگر!



سه‌شنبه 20 آبان 1393 :: 01:03 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• این؟! با اون سلیقه، انتخابت این بود؟
•• حوصله نداشتم بیش‌تر بگردم.

توضیح‌ واضحات: «اینِ» مورد اشاره، شیء نیست، همسر است!



جمعه 16 آبان 1393 :: 12:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
مورد زنان پیغمبر در کتاب دین هم جالب است. این همه موضوع مهم در صدر اسلام هست که خدا در قرآن از کنارشان گذشته ولی درباره‌ی همسران محمد، چند باری صحبت کرده و حکم خاص داده است.
مثلاً حفظ فرج و زینت که علما، قاعده‌ی حجاب عمومی را از آن استخراج کرده‌اند و از همه جالب‌تر این که آنان را از ازدواج بعد از فوت پیامبر نهی کرده است.
واقعاً این مساله چه‌قدر مهم و حیاتی و فراگیر بوده که لازم بوده توی قرآن بیاید؟



شنبه 10 آبان 1393 :: 02:35 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تازگی‌ها تفریحی پیدا کرده‌ام که خودم کلی لذت می‌برم از آن:
به خاطر شروع ترم جدید، رفت‌ و آمدم به بوشهر هفتگی شده. لابه‌لای کلاس‌ها، می‌روم شهر کتاب. پای قفسه رمان‌ها. این قدر می‌گردم تا یک رمان لاغر چاپ سال‌های پیش را پیدا کنم. از آن خوش‌خوان‌ها؛ مثل پلیسی-کارآگاهی‌ها ولی نه از عامه‌پسندهایی مثل امشب اشکی می‌ریزد.
این جور کتاب‌ها معمولاً به قیمت پشت جلدشان به فروش می‌روند، بدون برچسب. خیلی هم ارزان هستند. کمی گران‌تر از فلافل و ارزان‌تر از خلال سیب‌زمینی.
«شرلوک هولمز در محلول هفت‌ درصدی» و «از پست و بلند ترجمه‌»ی کریم امامی را زیر سه هزار تومان خریده‌ام. سری بعد هم می‌خواهم «سفر به مرکز زمین»ِ ژول ورن را دوباره بخرم و بخوانم.
هم‌آن طور که فیلم را در سینما نمی‌بینید تا بعدها دی‌وی‌دی‌اش را ارزان‌تر بگیرید کتاب‌ها را صبر کنید تا گرمای چاپ‌شان سرد شود بعد دست بگیرید.



یکشنبه 4 آبان 1393 :: 22:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
با دل‌خوری گفت: «ربع ساعته منتظر نشستم ببینم متوجه می‌شی موهام‌و رنگ کردم... ابروهام‌و رنگ کردم؟ حواست کجاست آخه؟!»
راست می‌گفت. از من بعید بود. نگاهش کردم، ترکیب زیتونی و دودی! چرا خودم متوجه نشدم؟



پنج‌شنبه 1 آبان 1393 :: 01:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
همگی فکر می‌کنیم خاصّیم، با بقیه فرق داریم در حالی که همه مثل همیم،
یک دلیلش هم‌این طرز فکر اشتراکی بالا!



شنبه 26 مهر 1393 :: 08:37 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بارها گفته‌م جلوی مادرت گریه نکن.
اون هم مثل تو زنه و خام یک حقه‌ی زنانه نمی‌شه.
پیش پدرت گریه کن تا کارت پیش بره!



   1      2       3       4       5       ...      31    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آخرین مطالب
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 202237



تحلیل آمار سایت و وبلاگ Free counter and web stats