X
تبلیغات
پیکوفایل
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
شنبه 8 شهریور 1393 :: 01:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
یک آدم نامرتب و بی‌نظم در مواجهه با یک مجموعه‌ی منظم دچار کلافگی می‌شود.
و از این هم کلافه‌تر می‌شود وقتی که باید از آن همه نظم، مراقبت کند!



سه‌شنبه 4 شهریور 1393 :: 02:41 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
همیشه زبان اشعار عاشقانه، مردانه‌ است. یعنی این مرد است که سوز و فغان و داد و فریاد و ننه‌من‌غریبم بازی درمی‌آورد.
ولی استثنائاتی هم هست.
یک ترانه‌ی محلی‌ داریم که می‌گوید:
«عقربی تو جوممه، نیله بشینُم
یا بِیِن عقدم کنین یا بکشینُم»

خانم می‌فرماید: عقربی تو لباسمه که نمی‌ذاره بشینم. یا بیاید عقدم کنید یا بکشیدم!
پس از برخورد با این راوی زن، کنجکاو شدم که نگاهی دوباره به مکتوب این شنیده‌های قدیمی بیاندازم. و جالب این که به ظرایف و دقایق زیبایی رسیدم.
چندی از مفاهیم و جملات قصار امروزی را قدمای گمنام به ساده‌ترین شکل و زبان روایت کرده‌اند.
فی‌المثل در بیان این که «ازدواج به عشق، پایان می‌دهد» سروده‌اند:
«نی‌تَرُم تِیت بشینُم نه دیرت آوُم
غیری که بُسونُمِت تا سیرت آوُم»

ترجمه: «نه می‌تونم پیشت بشینم نه ازت دور شم
            مگه این که بگیرمت تا ازت سیر شم»
 حالا شما می‌توانید ان‌قلت بیاورید که سیر شدن کنایه از کام گرفتن و وصال است. ولی بنده می‌گویم که هم‌آن سیر شدن از کسی‌ست، هم‌آن اوجی که بعدش سرازیری‌ست.
یا جای دیگر شاعر هیز می‌گوید:
«خال سوز مچ پِی سفید تو اُ دیاره
سِی کِردِن آدم فقیر چه فِیده داره؟»

ترجمه: «خال سبز مچ پای سفید توی آب، پیداست
            نگاه کردن آدم فقیر چه فایده داره؟»
با ذکر این مقدمه که فقیر لزوماً به معنای نداری مالی نیست و در فرهنگ بومی ما انسان ساده و بی‌شیله‌پیله و معمولی هم مراد می‌شود و اعلام این نکته‌ِی انحرافی که دوربینی و ریزنگری و زیباپسندی شاعر چشم‌چران توی حلقم، نتیجه می‌گیرم که دید زدن آدم فقیر چه فایده داره؟
واقعاً! چه فایده‌ای داره؟!



یکشنبه 2 شهریور 1393 :: 01:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
اخلاق خداگونه‌ای دارم:
کسانی را که دوستم دارند، بیش‌تر اذیت می‌کنم!



شنبه 1 شهریور 1393 :: 02:18 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کمپ‌های خواب‌گاهی ما، سوپرمارکت ندارند. جابه‌جا، دکه‌هایی‌ست که مختصر خوراکی‌هایی می‌فروشند. فروشنده‌ها که اهل استان‌های هم‌جوارند، شبانه‌روز آن‌جا هستند و در هم آن یک ذره جا می‌خوابند.
از مرخصی که برگشتم فروشنده‌ی جدیدی را توی دکه‌ی کنار سوله‌مان دیدم. پیرمرد خوش‌اخلاقی که روی بازش در چند بار خریدم، اجازه‌ی شوخی کردن را به من داد.
کیکی 600 تومنی بود که باعث می‌شد همیشه صد تومنی کم بیاورم.
«حاجی! این رو بکن پونصد یا هزار. نه من پول خرد دارم نه شما.»
این صد تومن‌ها جمع شد و ما را بدهکار حاجی کرد.
صبح، قبل رفتن به سر کار، رفتم پیشش و چند سکه‌ی فسقلی را گذاشتم کف پیش‌خوان و گفتم: «بفرما، این هم بدهی دیروز.»
عصری که برگشتم، بسته بود. از نگهبان کمپ سراغش را گرفتم.
گفت: «قبل ظهر یه مشتری اومد ازش بستنی خرید. ده دقیقه بعد یکی دیگه اومد و پرسید دکه‌دار کجاست؟ گفتم داخل بود که. گفت نیست. رفتیم نگاه کردیم. دیدیم از روی صندلی افتاده پایین. دستش رو گرفتم. نبض نداشت. آمبولانس بهداری کمپ اومد بردش. کل پرسنل درمانگاه توی اورژانس بالا سرش بودند. 45 دقیقه نوبتی بهش شوک الکتریکی دادند. برنگشت. فوت کرد!»
هم‌این. به هم‌این راحتی. به هم‌این سرعت. به هم‌این...
«پدرزن صاحب دکه بود. تفننی یک هفته‌ای آمده بود جای دامادش. کل فک و فامیلش ریختند این‌جا، بردنش.»
مرگ سرپایی و یک‌هویی را به جان کندن توی بستر ترجیح می‌دهم ولی چه بهتر که این یک‌‌باره رفتن میان شلوغی خانواده و شهر آدمی باشد نه این طور غریبانه.
«خدا بیامرزدش، آدم خوبی بود.»



سه‌شنبه 28 مرداد 1393 :: 01:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

بگو که دوستم داری، یالّا بگو!



جمعه 24 مرداد 1393 :: 10:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
نیمه‌ی گمشده‌م تو فضای مجازی گم شده.
اینه که هر روز این‌جام.



یکشنبه 19 مرداد 1393 :: 08:07 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پرسپولیس؛ هر چه مصیبت می‌کشد از دست 3 علی‌ست!
تا این‌ها هستند این تیم روی آرامش رو نخواهد دید!
کی می‌رسه روزی که این 3 تا نباشند:
1. علی پروین
2. علی دایی
3. علی کریمی
4. علی موسایی!

پی‌نوشت: این آخری رو شما نمی‌شناسید، دوست منه! یکی از متعصب‌ترین و در عین حال نادان‌ترین طرف‌داران پرسپولیس که مورد 2 و 3 رو با هم توی تیم می‌خواد!



سه‌شنبه 14 مرداد 1393 :: 18:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از سوپرمارکت بیرون آمدم، توی ماشین نشستم. به دوست همراهم گفتم:
● «فروشنده رو می‌بینی؟»
از پشت شیشه نگاهی کرد و گفت:
●● «آره.»
پرسیدم:
● «به نظرت چه جور آدمیه؟»
جواب داد:
●● «از این موسیخی‌های امروزی!»
● «حدس می‌زنی توی مغازه‌ش داره به چه آهنگی گوش می‌ده؟»
●● «ساسی مانکن؟.. یگانه؟.. یاس؟.. سیروان؟.. امید جهان؟!»
● «نه..، داریوش رفیعی!»

بی‌ربط‌نوشت: یکی از علامه‌های دوران ما گفته‌: «ظاهر مردم، باطن مسوولین است.»



فهیمه رحیمی؛ زندگی یک پدیده
بست سلر
روایت پسر: بابک شیرازی

وقتی شروع می‌کرد به نوشتن، دیگر حواسش به هیچ چیز نبود. اگر دستش خسته نمی‌شد یک کتاب را یک‌دفعه تا آخر می‌نوشت. حتا لابه‌لای دست‌نویس یکی از داستان‌هایش نوشته بود: «بهاره زیر گاز را خاموش کن.»
بعد یک خانم یا آقایی از ویراستاری انتشارات زنگ زده بود به مامان که شخصیت‌های داستان داشتند توی خیابان راه می‌رفتند که تو یک‌دفعه این طور نوشتی. خوب این بهاره کیست؟ چه ربطی به داستان دارد؟!
(بهاره تنها دختر فهیمه رحیمی‌ست.)
...
تا وقتی پادرد و کمردرد نداشت، عادت داشت مثل بچه‌مدرسه‌ای‌ها دراز بکشد روی زمین و بنویسد.


روایت خواهر؛ شکوه رحیمی

هنوز روی پیغام‌گیر تلفنم پنج‌شش باری صدایش هست: «شکوه کجایی؟ دلم شور زد.»، «با من تماس بگیر شکوه.»، «شکوه، رفتی دکتر؟ چی شد؟»... نمی‌خواهم هیچ‌وقت این پیغام‌ها پاک شوند. تنها چیزی که من را آرام می‌کند، هم‌این صدا و عکس‌هایش است.
...
روزهای آخر اصلاً دلم نمی‌خواست بخوابم. همه‌اش می‌گفتم آخرین روز است. بالای سرش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم. ناخودآگاه می‌گفتم: «فهیمه‌جان، صدام کردی؟» می‌گفت: «نه خواهری، بگیر بخواب. کاری ندارم.»
فقط صدایش می‌زدم که خاطرجمع شوم هنوز دارد نفس می‌کشد. هنوز من را می‌شناسد.


جمعه 3 مرداد 1393 :: 14:48 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ابوی تماس گرفت: «امسال قرآن می‌خونی؟» گفتم: «بله.»
پرسید: «برای پدر و مادرم هم می‌خونی؟ چون می‌خواستم واسه‌شون بخرم.»

هر رمضان، یک بار قرآن را ختم می‌کنم. روزی یک جزء می‌خوانم، در ساعاتی که روزه هستم. ثواب قرائت‌شان را نثار روح اموات می‌کنم. بعد از پایان هر جزء می‌گویم وقف مرحوم ... و ...
آن اوایل، دو نفر بودند و حالا پنج نفر شده‌اند. دو پدربزرگ، یک مادربزرگ و دو پیرزن دوست‌داشتنی که خاله صدای‌شان می‌کردم.
برای خودم چیزی نمی‌خوانم و نمی‌خواهم. تا زنده‌ام برای مرده‌ها می‌خوانم، وقتی هم مُردم زنده‌ها برای من می‌خوانند.

جواب دادم: «احتیاجی نیست، خودم براشون ختم می‌کنم.»



جمعه 27 تیر 1393 :: 21:36 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کافی‌ست پایم را بگذارم توی مسجد تا «خلیل» یقه‌ام را بگیرد که:
آبدارخانه را می‌خواهیم بکوبیم از نو بسازیم، پول میلگرد با تو، واسه خرید کولر چه‌قدر می‌تونی کمک کنی؟ یالا پول بده، پول پمپ آب، پول لامپ دست‌شویی، پول آب‌سردکن، پول غذای نذری، پول آخوند، پول شربت و شیرینی اعیاد، پول بلندگو و آمپلی‌فایر، پول فرش، پول پشتی، پول..!
و من می‌گویم: نه، نه، نه!
بالای هیچ‌کدوم از این‌ها پول نمی‌دهم.
من فقط پول آن «لودر»ی را می‌دهم که تیغه‌اش را بگذارد زیر پی این مسجد و خرابش کند!


پنج‌شنبه 26 تیر 1393 :: 02:00 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پشت سر جماعت نمازگزار، کنار بشکه‌ی خالی شربت عرق بیدمشک، سطل زباله پر از لیوان پلاستیکی مصرف شده است.
گذشت دوره‌ی لیوان استیل و شیشه‌ای. حالا یا به دلیل رعایت بهداشت یا در رفتن از شستن ظروف. الان ماه‌های قمری مذهبی به کام پلاستیک‌فروش‌هاست. گور بابای محیط زیست و دنیای عاری از پلاستیک!
به «خلیل» می‌گویم: «لیوان‌های یک‌بارمصرف داره تموم می‌شه.»
از خداخواسته می‌گوید: «لیوان‌های پلاستیکی‌ شب‌های قدر با تو. سه بسته برای سه شب.»
از «درویشی» که مغازه‌ی هم‌این چیزها را دارد و کنارم ایستاده، قیمت می‌گیرم.
«بسته‌ای 24 هزار تومن.»
برمی‌گردم سمت «خلیل»، به لیوان‌های توی سطل آشغال اشاره می‌کنم: «چه دلیلی داره این همه اسراف؟ کی گفته یک‌بار مصرف؟ همین لیوان‌ها رو دوباره بشورید و استفاده کنید!»


«بدو بیروت، بدو»
محمد طلوعی، صفحه‌ی 121

«آدم هر جا زندگی می‌کنه باید لااقل یه مُرده تو قبرستونش داشته باشه.»
...
آدم‌ها وقت جدا شدن، راستیِ حرف‌هایشان را نشان می‌دهند. دست‌های آویزان، سرهای پایین، نگاه‌های دزدیده یعنی هیچ چیزی را که گفتم راست نبوده.
سرِ بالا، دست‌های باز بیش‌تر از عرض شانه، نگاه‌های مستقیم یعنی می‌توانم دروغ بگویم اما ادای راستی را در بیاورم.

«دی‌یم پردیدی»
جولی اوتسکا، شیدا سالاروند، صفحه‌ی 147

«لحظه‌ای که عاشق کسی می‌شی، از دست می‌ری.»

«چه‌گونه بچه را تربیت کنیم؟»
جین کر، احسان لطفی، صفحه‌ی 219

هم‌این چند روز پیش، بعد از این که پسرم کریستوفر رفت مدرسه، فهمیدم با رژ لب نوی من یک نقشه‌ی گنج دزدان دریایی روی کف پارکینگ کشیده است.
همه‌ی روز را لحظه‌شماری کردم که بیاید و خدمتش برسم و لاخره ساعت چهار، خندان و آوازخوان وارد شد. اما هم‌این که خواستم صدایش بزنم شنیدم از پدرش می‌پرسد: «سلام بابا، لابلا سینیوریتا کجاست؟»
(لابلا سینیوریتا به اسپانیایی یعنی بانوی زیبا.)
شما باشید در چون این موقعیتی چه کار می‌کنید؟ من که عمراً بدانم!


دوشنبه 23 تیر 1393 :: 21:53 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
/
«سانسور» بد است،
مگر این‌که «قیچی» دست خودم باشد!


شنبه 21 تیر 1393 :: 18:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در فرهنگ‌لغت من جواب «بعداً خبرت می‌کنم» برای سوال‌های « قبول می‌کنی یا نه؟ ‖  انجامش می‌دی یا نه؟»
یعنی «نه!»



«مراسم نیاز به خوب بودن»
محمد اسلامی ندوشن
صفحه‌ی 45

هر بچه برای خود شخصیت و افتخاری می‌دانست که بتواند در مجلس سیدالشهدا خدمتی بکند و من هیجان روزهای اولی را که به جمع کردن استکان‌ها پرداختم، هرگز از یاد نمی‌برم.
گذشته از این، قدری نیاز به خودنمایی نیز از آن غایب نبود و اندک‌اندک خواهش‌هایی بیدار می‌شد که مثلاً فلان پوشیده‌روی از آن فلان غرفه شما را ببیند.


«آباریکلا»
دیوید سدرس
احسان لطفی
صفحه‌ی 77

چه‌طور هر شب چند ساعت را صرف خواباندن بچه‌هایشان می‌کنند؟
برای‌شان قصه‌هایی درباره‌ی پیشی‌های گول‌خورده یا فُک‌های یونیفرم‌پوش می‌‌خوانند و اگر بچه، امر کرد از سر تکرارش می‌کنند.
در خانه‌ی ما پدر و مادرم ما را با دو کلمه‌ی ساده می‌خواباندند: «خفه شین!» این همیشه آخرین چیزی بود که قبل از خاموش شدن چراغ‌ها می‌شنیدیم.
آثار هنری‌مان هم به در یخچال یا دیوار یا این جور جاها آویخته نمی‌شد چون والدین‌مان ارزش واقعی‌شان را می‌دانستند: آشغال.
آن‌ها در خانه‌ی بچه زندگی نمی‌کردند، ما در خانه‌ی آن‌ها زندگی می‌کردیم.


سه‌شنبه 17 تیر 1393 :: 03:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در جهان رابطه‌های عاطفی، مصداق‌ها تو رو به مقصد نمی‌رسونند.
مهم نیست که تو از «چی» خوشت بیاد یا نیاد.
موی بلنددوست داشته باشی یا کوتاه،
ته‌ریش بذاره یا شیش‌تیغ کنه،
موی سینه‌ش از یقه‌ی بازش پیدا باشه یا کیپ باشه،
انگشتر دستش کنه یا نکنه،اسپرت بپوشه یا رسمی،
قدبلند باشه یا متوسط...
مهم اینه که از «کی» خوشت بیاد، فقط کافیه که گرفتار بشی.
دیگه اگه پشت مو هم بذاره عاشق این مدل موها می‌شی،
اگه اصلاح نکنه از برخورد ریش‌هاش با صورتت کیف می‌کنی،
اگه یقه‌هفت بپوشه دیگه به یقه گردها نگاه هم نمی‌کنی،
اگه ساعت بندچرم دستش کنه دیگه از بندفلزی‌ها خوشت نمی‌آد،
اگه شلوار کتون پاش کنه دیگه چه معنی داره مرد، شلوار پارچه‌ای بپوشه؟
این «خوشم می‌آد»ها و «خوشم نمی‌آد»ها به «آنی» بنده.
همه‌ش حرفه و باد هواست.
مهم حرفی‌ست که اون بزنه،
مهم کاری‌ست که اون بکنه،
مهم چیزی‌ست که اون بخواد،
مهم «اونه».


دوشنبه 16 تیر 1393 :: 16:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

این دوگانه‌های «انقلاب و ضدنقلاب»، «چپ و راست»، «خودی و غیرخودی»، «ارزشی و سبز»، «حزبل‌ و قرتی»، ساده‌سازی عالم سیاست است برای کسانی که تنها یک ریسمان دو گوش‌‌شان را به هم وصل می‌کند!



چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 08:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بچه که بودم، مادر و مادربزرگم (کلاً قدیمی‌ها) من را از کشتن عنکبوت منع می‌کردند.
برای‌شان یک جورهایی عزیز بود انگار.
می‌گفتند: «عنکبوت؛ جون پیغمبر رو نجات داده، جونش رو نگیر!»


شنبه 7 تیر 1393 :: 17:58 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
یک قیافه‌ی گریان،
میان بگومگو و جرّوبحث،
یک قیافه‌ی حق‌به‌جانب است.



شنبه 31 خرداد 1393 :: 02:29 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
لقب دروازه‌بان بوسنی «وزارت دفاع» است، ضمن اعلام این‌که خلاقیت ملّت بوسنی توی حلقم! یادآور می‌شود که سطح خلاقیت امّت همیشه در صحنه‌ی ما از زمان جوانی مرحوم حجازی تا حالا از «عقاب» بالاتر نرفته!


پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 :: 14:19 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
یک بستنی پریما کلاسیک خریدم. بازنکردم تا توی ماشین بخورم. می‌خواستم در ماشین را باز کنم که تلفنم زنگ خورد. بستنی را گذاشتم روی سقف. در حال جواب دادن، سوار شدم. روشن کردم و راه افتادم. دو چهارراه را رد کردم که یادم افتاد.
«پس بستنی‌ کو؟!»
کیپ تا کیپ خیابان جای پارک نبود. دعای «خدایا سر جاش باشه» بر لب، در حال حرکت، شیشه را کشیدم پایین و دستم را فرستادم بالا.
خنکای دل‌چسبش را حس کردم. جوانی آن سمت خیابان به ماشینش تکیه داده بود و هاج و واج نگاه می‌کرد.


سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 02:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«تو زن نیستی، نمی‌فهمی.»
...
بعد از این جواب، غیر از سکوت، چه کار دیگری می‌شود کرد؟!



جمعه 23 خرداد 1393 :: 16:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
النگو از نشانه‌های ویژه زنان منطقه‌ی ماست. شهری و روستایی هم ندارد. یک طراح لباس سینمایی برای خلق یک زن جنوبی حتماً باید النگو دستش کند تا شخصیتش واقعی و باورپذیر از کار درآید.
کلاً نسوان ما در کنار علاقه و استفاده‌ی افراطی از طلا، النگو را بیش‌تر از دست‌بند و تک‌پوش و زنجیر و امثالهم دوست دارند و دست می‌کنند. به هم‌این دلیل است که ویترین طلافروش‌ها لبالب از النگوهای جورواجور است. ضخیمِ قدیمی‌پسند و ظریفِ جوان‌پسند.
النگوها را به زور جوراب، دست می‌کنند و سخت‌تر از درآمدن جان از بدن، از دست خارج می‌کنند! هم‌این است که با لباس خانگی و مجلسی و اداری و بیرونی، سِت است. (باید سِت شود!)
لذا مثلاً اگر سر جلسه‌ی آزمون ارشد، مچ تا آرنج دختری مداد به دست را غرق طلا دیدید نباید تعجب کنید. آن خانم همراهش در بیرون ساختمان که جای خود دارد، چون این‌جا بندر ا‌ست!
اگر در یک شهر غریب، در خیابان، مرکز خرید یا رستوران، خانمی النگوبه‌دست را ببینم، مطمئن می‌شوم که به طور عام، جنوبی و به طور خاص، بندری‌ست. حتا اگر به مدرن‌ترین شکل ممکن، آرایش کرده و لباس پوشیده باشد.

پی‌نوشت یک. هر قاعده‌ای استثناء دارد. پس نیایید این زیر با من یکی‌به‌دو کنید که: «نه این‌طور نیست، نمونه‌اش خودم که...»
پی‌نوشت دو. حالا که این‌ها را برای شما می‌نویسم اطرافیانم را در نظر می‌آورم و می‌بینم که بلااستثناء همگی النگوپوشند: مادربزرگم، مادرم، خواهرم و دختر کوچکش، خواهر نوجوانم، خاله‌ها و عمه‌ها و... کوچک و بزرگ، فقیر و غنی، مجرد و متأهل.
این عکس در صفحه‌ی اینستاگرامم، شاهدی کوچک برای این ادّعا.
پی‌نوشت سه. جنوبی بود ولی بندری نبود. برای اولین بار شش حلقه النگو خریده بود. از شدت خوش‌حالی، خوش‌اخلاق‌تر شده بود. مرتب نشانم می‌دادشان و می‌پرسید: «قشنگ نیست؟!» و من ساعتی شصت بار تأیید می‌کردم: «آره، خیلی قشنگ‌اند!»
پی‌نوشت چهار. مادرم دوازده (دوجین؟) النگوی ۲۱ عیار کویتیِ قدیمی دارد. از آن‌ها که در خانواده هی از مادر به دختر، دست به دست به ارث می‌رسد. از وقتی هم در جوانی دستش کرده تا حالا درنیاورده.
وقت‌هایی که از کنارم رد می‌شود بدون این‌که ببینمش از صدای جیلینگ‌جیلینگ النگوهاش می‌فهمم که اوست.
پی‌نوشت پنج. گوش کنید به یاد قدیم‌ها:


چهارشنبه 21 خرداد 1393 :: 11:59 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
من که رقص بلد نیستم،
چه جوری باهاش برقصم؟!



دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 12:44 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
متأسفانه معمولاً محبوب‌ها با زور محبت نظرشان را به محب تحمیل می‌کنند.



شنبه 17 خرداد 1393 :: 03:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «شروع یک زن»
نوشته‌ی «فریبا کلهر»
نشر «ققنوس»

صفحه‌ی 6
اس‌ام‌اس دومش به یادم آورد که با وجود همه‌ی حرف‌های راست و دروغش، با وجود تمام رفتارهای صادقانه و فریب‌کارانه‌اش دلم برایش تنگ شده است و دارم برایش پرپر می‌زنم.
در این مدت سعی کرده بودم به او فکر نکنم و این فکر نکردن قطعاً برای تنبیه خودم و دست‌کم برای اذیت نشدن خودم بود.
و گر نه او که اصلاً ککش هم نمی‌گزید. خوش‌گذران‌ترین آدمی بود که دیده بودم. بمب خوشه‌ای می‌انداختند به فکر انگورچینی بود.

صفحه‌ی 7
با اس‌ام‌اس دوم دلم برای موهایش که هوز سیاه بود تنگ شد. برای حرف زدن شل و وارفته‌اش که انگار توی دهانش پر از ماست است تنگ شد.



جمعه 16 خرداد 1393 :: 02:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

میس‌کال‌ها را شکل چهره‌ی دل‌خور تماس‌گیرنده می‌بینم که جواب نگرفته است.



چهارشنبه 14 خرداد 1393 :: 01:05 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• خیلی دوسِت دارم.
•• کار خوبی می‌کنی!

• از حرفت خوشم نیومد.
•• کار بدی می‌کنی!


یکشنبه 11 خرداد 1393 :: 01:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
طرفدار سیاستمداری هستم که در صحبت‌هایش هی نگوید «مردم باید...»



   1      2       3       4       5       ...      30    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 190910



تحلیل آمار سایت و وبلاگ Free counter and web stats