X
تبلیغات
پیکوفایل
با ماهرخی اگر نشستی، خوش باش
تلاوت‌های ذهنی یک خود نسل سوخته‌بین
 
جمعه 27 تیر 1393 :: 21:36 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
کافی‌ست پایم را بگذارم توی مسجد تا «خلیل» یقه‌ام را بگیرد که:
آبدارخانه را می‌خواهیم بکوبیم از نو بسازیم، پول میلگرد با تو، واسه خرید کولر چه‌قدر می‌تونی کمک کنی؟ یالا پول بده، پول پمپ آب، پول لامپ دست‌شویی، پول آب‌سردکن، پول غذای نذری، پول آخوند، پول شربت و شیرینی اعیاد، پول بلندگو و آمپلی‌فایر، پول فرش، پول پشتی، پول..!
و من می‌گویم: نه، نه، نه!
بالای هیچ‌کدوم از این‌ها پول نمی‌دهم.
من فقط پول آن «لودر»ی را می‌دهم که تیغه‌اش را بگذارد زیر پی این مسجد و خرابش کند!


پنج‌شنبه 26 تیر 1393 :: 02:00 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
پشت سر جماعت نمازگزار، کنار بشکه‌ی خالی شربت عرق بیدمشک، سطل زباله پر از لیوان پلاستیکی مصرف شده است.
گذشت دوره‌ی لیوان استیل و شیشه‌ای. حالا یا به دلیل رعایت بهداشت یا در رفتن از شستن ظروف. الان ماه‌های قمری مذهبی به کام پلاستیک‌فروش‌هاست. گور بابای محیط زیست و دنیای عاری از پلاستیک!
به «خلیل» می‌گویم: «لیوان‌های یک‌بارمصرف داره تموم می‌شه.»
از خداخواسته می‌گوید: «لیوان‌های پلاستیکی‌ شب‌های قدر با تو. سه بسته برای سه شب.»
از «درویشی» که مغازه‌ی هم‌این چیزها را دارد و کنارم ایستاده، قیمت می‌گیرم.
«بسته‌ای 24 هزار تومن.»
برمی‌گردم سمت «خلیل»، به لیوان‌های توی سطل آشغال اشاره می‌کنم: «چه دلیلی داره این همه اسراف؟ کی گفته یک‌بار مصرف؟ همین لیوان‌ها رو دوباره بشورید و استفاده کنید!»


«بدو بیروت، بدو»
محمد طلوعی، صفحه‌ی 121

«آدم هر جا زندگی می‌کنه باید لااقل یه مُرده تو قبرستونش داشته باشه.»
...
آدم‌ها وقت جدا شدن، راستیِ حرف‌هایشان را نشان می‌دهند. دست‌های آویزان، سرهای پایین، نگاه‌های دزدیده یعنی هیچ چیزی را که گفتم راست نبوده.
سرِ بالا، دست‌های باز بیش‌تر از عرض شانه، نگاه‌های مستقیم یعنی می‌توانم دروغ بگویم اما ادای راستی را در بیاورم.

«دی‌یم پردیدی»
جولی اوتسکا، شیدا سالاروند، صفحه‌ی 147

«لحظه‌ای که عاشق کسی می‌شی، از دست می‌ری.»

«چه‌گونه بچه را تربیت کنیم؟»
جین کر، احسان لطفی، صفحه‌ی 219

هم‌این چند روز پیش، بعد از این که پسرم کریستوفر رفت مدرسه، فهمیدم با رژ لب نوی من یک نقشه‌ی گنج دزدان دریایی روی کف پارکینگ کشیده است.
همه‌ی روز را لحظه‌شماری کردم که بیاید و خدمتش برسم و لاخره ساعت چهار، خندان و آوازخوان وارد شد. اما هم‌این که خواستم صدایش بزنم شنیدم از پدرش می‌پرسد: «سلام بابا، لابلا سینیوریتا کجاست؟»
(لابلا سینیوریتا به اسپانیایی یعنی بانوی زیبا.)
شما باشید در چون این موقعیتی چه کار می‌کنید؟ من که عمراً بدانم!


دوشنبه 23 تیر 1393 :: 21:53 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
/
«سانسور» بد است،
مگر این‌که «قیچی» دست خودم باشد!


شنبه 21 تیر 1393 :: 18:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در فرهنگ‌لغت من جواب «بعداً خبرت می‌کنم» برای سوال‌های « قبول می‌کنی یا نه؟ ‖  انجامش می‌دی یا نه؟»
یعنی «نه!»



«مراسم نیاز به خوب بودن»
محمد اسلامی ندوشن
صفحه‌ی 45

هر بچه برای خود شخصیت و افتخاری می‌دانست که بتواند در مجلس سیدالشهدا خدمتی بکند و من هیجان روزهای اولی را که به جمع کردن استکان‌ها پرداختم، هرگز از یاد نمی‌برم.
گذشته از این، قدری نیاز به خودنمایی نیز از آن غایب نبود و اندک‌اندک خواهش‌هایی بیدار می‌شد که مثلاً فلان پوشیده‌روی از آن فلان غرفه شما را ببیند.


«آباریکلا»
دیوید سدرس
احسان لطفی
صفحه‌ی 77

چه‌طور هر شب چند ساعت را صرف خواباندن بچه‌هایشان می‌کنند؟
برای‌شان قصه‌هایی درباره‌ی پیشی‌های گول‌خورده یا فُک‌های یونیفرم‌پوش می‌‌خوانند و اگر بچه، امر کرد از سر تکرارش می‌کنند.
در خانه‌ی ما پدر و مادرم ما را با دو کلمه‌ی ساده می‌خواباندند: «خفه شین!» این همیشه آخرین چیزی بود که قبل از خاموش شدن چراغ‌ها می‌شنیدیم.
آثار هنری‌مان هم به در یخچال یا دیوار یا این جور جاها آویخته نمی‌شد چون والدین‌مان ارزش واقعی‌شان را می‌دانستند: آشغال.
آن‌ها در خانه‌ی بچه زندگی نمی‌کردند، ما در خانه‌ی آن‌ها زندگی می‌کردیم.


سه‌شنبه 17 تیر 1393 :: 03:02 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
در جهان رابطه‌های عاطفی، مصداق‌ها تو رو به مقصد نمی‌رسونند.
مهم نیست که تو از «چی» خوشت بیاد یا نیاد.
موی بلنددوست داشته باشی یا کوتاه،
ته‌ریش بذاره یا شیش‌تیغ کنه،
موی سینه‌ش از یقه‌ی بازش پیدا باشه یا کیپ باشه،
انگشتر دستش کنه یا نکنه،اسپرت بپوشه یا رسمی،
قدبلند باشه یا متوسط...
مهم اینه که از «کی» خوشت بیاد، فقط کافیه که گرفتار بشی.
دیگه اگه پشت مو هم بذاره عاشق این مدل موها می‌شی،
اگه اصلاح نکنه از برخورد ریش‌هاش با صورتت کیف می‌کنی،
اگه یقه‌هفت بپوشه دیگه به یقه گردها نگاه هم نمی‌کنی،
اگه ساعت بندچرم دستش کنه دیگه از بندفلزی‌ها خوشت نمی‌آد،
اگه شلوار کتون پاش کنه دیگه چه معنی داره مرد، شلوار پارچه‌ای بپوشه؟
این «خوشم می‌آد»ها و «خوشم نمی‌آد»ها به «آنی» بنده.
همه‌ش حرفه و باد هواست.
مهم حرفی‌ست که اون بزنه،
مهم کاری‌ست که اون بکنه،
مهم چیزی‌ست که اون بخواد،
مهم «اونه».


دوشنبه 16 تیر 1393 :: 16:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

این دوگانه‌های «انقلاب و ضدنقلاب»، «چپ و راست»، «خودی و غیرخودی»، «ارزشی و سبز»، «حزبل‌ و قرتی»، ساده‌سازی عالم سیاست است برای کسانی که تنها یک ریسمان دو گوش‌‌شان را به هم وصل می‌کند!



چهارشنبه 11 تیر 1393 :: 08:06 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
بچه که بودم، مادر و مادربزرگم (کلاً قدیمی‌ها) من را از کشتن عنکبوت منع می‌کردند.
برای‌شان یک جورهایی عزیز بود انگار.
می‌گفتند: «عنکبوت؛ جون پیغمبر رو نجات داده، جونش رو نگیر!»


شنبه 7 تیر 1393 :: 17:58 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
یک قیافه‌ی گریان،
میان بگومگو و جرّوبحث،
یک قیافه‌ی حق‌به‌جانب است.



شنبه 31 خرداد 1393 :: 02:29 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
لقب دروازه‌بان بوسنی «وزارت دفاع» است، ضمن اعلام این‌که خلاقیت ملّت بوسنی توی حلقم! یادآور می‌شود که سطح خلاقیت امّت همیشه در صحنه‌ی ما از زمان جوانی مرحوم حجازی تا حالا از «عقاب» بالاتر نرفته!


پنج‌شنبه 29 خرداد 1393 :: 14:19 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

یک بستنی پریما کلاسیک خریدم. بازنکردم تا توی ماشین بخورم. می‌خواستم در ماشین را باز کنم که تلفنم زنگ خورد. بستنی را گذاشتم روی سقف. در حال جواب دادن، سوار شدم. روشن کردم و راه افتادم. دو چهارراه را رد کردم که یادم افتاد.

«پس بستنی‌ کو؟!»

کیپ تا کیپ خیابان جای پارک نبود. دعای «خدایا سر جاش باشه» بر لب، در حال حرکت، شیشه را کشیدم پایین و دستم را فرستادم بالا.

خنکای دل‌چسبش را حس کردم. جوانی آن سمت خیابان به ماشینش تکیه داده بود و هاج و واج نگاه می‌کرد.




سه‌شنبه 27 خرداد 1393 :: 02:16 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«تو زن نیستی، نمی‌فهمی.»
...
بعد از این جواب، غیر از سکوت، چه کار دیگری می‌شود کرد؟!



جمعه 23 خرداد 1393 :: 16:51 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
النگو از نشانه‌های ویژه زنان منطقه‌ی ماست. شهری و روستایی هم ندارد. یک طراح لباس سینمایی برای خلق یک زن جنوبی حتماً باید النگو دستش کند تا شخصیتش واقعی و باورپذیر از کار درآید.
کلاً نسوان ما در کنار علاقه و استفاده‌ی افراطی از طلا، النگو را بیش‌تر از دست‌بند و تک‌پوش و زنجیر و امثالهم دوست دارند و دست می‌کنند. به هم‌این دلیل است که ویترین طلافروش‌ها لبالب از النگوهای جورواجور است. ضخیمِ قدیمی‌پسند و ظریفِ جوان‌پسند.
النگوها را به زور جوراب، دست می‌کنند و سخت‌تر از درآمدن جان از بدن، از دست خارج می‌کنند! هم‌این است که با لباس خانگی و مجلسی و اداری و بیرونی، سِت است. (باید سِت شود!)
لذا مثلاً اگر سر جلسه‌ی آزمون ارشد، مچ تا آرنج دختری مداد به دست را غرق طلا دیدید نباید تعجب کنید. آن خانم همراهش در بیرون ساختمان که جای خود دارد، چون این‌جا بندر ا‌ست!
اگر در یک شهر غریب، در خیابان، مرکز خرید یا رستوران، خانمی النگوبه‌دست را ببینم، مطمئن می‌شوم که به طور عام، جنوبی و به طور خاص، بندری‌ست. حتا اگر به مدرن‌ترین شکل ممکن، آرایش کرده و لباس پوشیده باشد.

پی‌نوشت یک. هر قاعده‌ای استثناء دارد. پس نیایید این زیر با من یکی‌به‌دو کنید که: «نه این‌طور نیست، نمونه‌اش خودم که...»
پی‌نوشت دو. حالا که این‌ها را برای شما می‌نویسم اطرافیانم را در نظر می‌آورم و می‌بینم که بلااستثناء همگی النگوپوشند: مادربزرگم، مادرم، خواهرم و دختر کوچکش، خواهر نوجوانم، خاله‌ها و عمه‌ها و... کوچک و بزرگ، فقیر و غنی، مجرد و متأهل.
این عکس در صفحه‌ی اینستاگرامم، شاهدی کوچک برای این ادّعا.
پی‌نوشت سه. جنوبی بود ولی بندری نبود. برای اولین بار شش حلقه النگو خریده بود. از شدت خوش‌حالی، خوش‌اخلاق‌تر شده بود. مرتب نشانم می‌دادشان و می‌پرسید: «قشنگ نیست؟!» و من ساعتی شصت بار تأیید می‌کردم: «آره، خیلی قشنگ‌اند!»
پی‌نوشت چهار. مادرم دوازده (دوجین؟) النگوی ۲۱ عیار کویتیِ قدیمی دارد. از آن‌ها که در خانواده هی از مادر به دختر، دست به دست به ارث می‌رسد. از وقتی هم در جوانی دستش کرده تا حالا درنیاورده.
وقت‌هایی که از کنارم رد می‌شود بدون این‌که ببینمش از صدای جیلینگ‌جیلینگ النگوهاش می‌فهمم که اوست.
پی‌نوشت پنج. گوش کنید به یاد قدیم‌ها:


چهارشنبه 21 خرداد 1393 :: 11:59 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
من که رقص بلد نیستم،
چه جوری باهاش برقصم؟!



دوشنبه 19 خرداد 1393 :: 12:44 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
متأسفانه معمولاً محبوب‌ها با زور محبت نظرشان را به محب تحمیل می‌کنند.



شنبه 17 خرداد 1393 :: 03:04 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
گزیده‌ی کتاب «شروع یک زن»
نوشته‌ی «فریبا کلهر»
نشر «ققنوس»

صفحه‌ی 6
اس‌ام‌اس دومش به یادم آورد که با وجود همه‌ی حرف‌های راست و دروغش، با وجود تمام رفتارهای صادقانه و فریب‌کارانه‌اش دلم برایش تنگ شده است و دارم برایش پرپر می‌زنم.
در این مدت سعی کرده بودم به او فکر نکنم و این فکر نکردن قطعاً برای تنبیه خودم و دست‌کم برای اذیت نشدن خودم بود.
و گر نه او که اصلاً ککش هم نمی‌گزید. خوش‌گذران‌ترین آدمی بود که دیده بودم. بمب خوشه‌ای می‌انداختند به فکر انگورچینی بود.

صفحه‌ی 7
با اس‌ام‌اس دوم دلم برای موهایش که هوز سیاه بود تنگ شد. برای حرف زدن شل و وارفته‌اش که انگار توی دهانش پر از ماست است تنگ شد.



جمعه 16 خرداد 1393 :: 02:01 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

میس‌کال‌ها را شکل چهره‌ی دل‌خور تماس‌گیرنده می‌بینم که جواب نگرفته است.



چهارشنبه 14 خرداد 1393 :: 01:05 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• خیلی دوسِت دارم.
•• کار خوبی می‌کنی!

• از حرفت خوشم نیومد.
•• کار بدی می‌کنی!


یکشنبه 11 خرداد 1393 :: 01:43 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
طرفدار سیاستمداری هستم که در صحبت‌هایش هی نگوید «مردم باید...»



سه‌شنبه 6 خرداد 1393 :: 01:34 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
همه‌ی مردها خیانت‌کارند،
مگر این‌که خلافش ثابت شود!



یکشنبه 4 خرداد 1393 :: 04:57 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

• چرا تا حالا ازدواج نکردی؟

•• نه حسّش بود نه قصدش.

• الان چی؟

•• حسّش نیست ولی قصدش هست!

• چرا؟

•• به خاطر مادرم؛ عروس می‌خواد. به خاطر پدرم، نوه پسری می‌خواد.

• پروفسور! منظورم اینه چرا حسّش نیست.

• داره خوش می گذره. چرا خرابش کنم؟

آسوده منم که...

شترق! (صدای پس‌گردنی!)



جمعه 2 خرداد 1393 :: 01:23 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
تماس، ردِّ تماس و پیام:

• سر کلاسم.
•• ببخش مزاحم شدم.
• کاری داشتی پیامک کن.
•• دوسِت دارم.
• تکراری بود!


سه‌شنبه 30 اردیبهشت 1393 :: 16:09 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
از ادامه‌ی سال 93 می‌ترسم.
از اول سال تا امروز، سه نماز لیلة‌الدفن خوانده‌ام.


شنبه 27 اردیبهشت 1393 :: 05:28 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
• می‌خوام باهات قطع رابطه کنم.
•• خوبه، بزرگ شدی. تنهایی از خونه می‌ری بیرون..!


شنبه 20 اردیبهشت 1393 :: 01:47 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
«دیگه گذشت. می‌دونی تو اتاق عمل نفرینت کردم؟!
آخه گفتن سر زایمان هر چی بخوای خدا صداتو می‌شنوه،
منم خواستم مال هیچ کسی نشی.»



پنج‌شنبه 18 اردیبهشت 1393 :: 02:25 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
توفیق اجباری همراهی یک بیمار عزیز، سبب شد که دوباره محضر اردی‌بهشت شیراز را درک کنم.
مروای همه ساله باد.



جمعه 12 اردیبهشت 1393 :: 16:19 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
خطر لو رفتن پایان داستان «به هادس خوش آمدید»

یک. اگر می‌خواهید از دهه‌ی شصت متنفر شوید، کتاب‌های «بلقیس سلیمانی» را بخوانید.

دو. از مردهای آویزان و بلاتکلیف و غیرقابل اتکایی که عاشق قهرمان‌های داستان‌های «بلقیس سلیمانی» می‌شوند خوشم نمی‌آید. در واقع از نویسنده بدم می‌آید که آن‌ها را این‌جوری خلق کرده است! خالق دنیایی که تنها مردان خوبش، پدرهای پیر هستند.

سه. یک فصل مانده به انتهای داستان «به هادس خوش آمدید» بس که از دست قهرمان زن قصه حرص خوردم که لحظه‌ای نفرین کردم زیر عمل ترمیم پرده‌ی بکارت، بمیرد! تا از دست زنجموره‌هایش خلاص شوم که دیگر کار به آن‌جا نکشید و با خودکشی از روی پل، هم خودش هم من را راحت کرد.

چهار. خانم بلقیس سلیمانی! بدون که بنده به دختران جوان خوشگل کدبانوی متشخص حساسم. چرا آخر داستان‌هات اون‌ها رو می‌کشی؟ ها؟ چرا با احساسات پاک ما بازی می‌کنی؟ ها؟ چرا؟!


پنج‌شنبه 11 اردیبهشت 1393 :: 16:57 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد
ته‌ریش گذاشتن من به خاطر اسلام نیست،
محض خاطر دخترهاست!



دوشنبه 8 اردیبهشت 1393 :: 18:10 :: نویسنده : مجتبیٰ فرد

شمایل «ناصر ملک‌مطیعی» در سینمای فیلم‌فارسی، مردانه‌ترین قیافه‌ای‌ست که دیدم در آن سبیل نیست!




   1      2       3       4       5       ...      29    >>
 
موضوعات
آرشیو وبلاگ
آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 188646



تحلیل آمار سایت و وبلاگ Free counter and web stats